تا صبح خواب می ديدم که اون اتفاق افتاده و برگشتم ايران. می خوام برم خونه خاله ام. اما انگاری نمی تونم اصلا از خونه بيام بيرون. همون حسی بود که اين مدت نذاشت تلفن بزنم. می گفتن صداش در نمی آد. هر روز يه مشکلی پيش می اومد، يا کارت تلفن کار نمی کرد، يا دير از خواب پا می شدم، يا يادم می رفت، يا بايد می رفتم سرکلاس. صداش هم که در نمی اومد و نمی تونست حرف بزنه.


تو خواب و بيداری هی می ديدم نمی تونم از خونمون برم بيرون. تلفن زنگ زد و از خواب پريدم. کالر آی دی رو نگاه کردم. مونا بود. می دونستم می خواد چی بگه. منتظرش بوديم. برای همين خوابش رو داشتم می ديدم. تلفن رو قطع کردم. همش دو ساعت قبلش خوابم برده بود اونقدر که سردرد داشتم. بايد باز می خوابيدم. هنوز تحمل شنيدنش رو نداشتم. چی بهش بگم؟ وقتی دوستی مادرش مرد، نمی دونستم چی بگم. دوبار موبايلش رو گرفتم و آنتن نداد. ته دلم خوشحال شدم که موبايل های ايران آنتن نمی ده. از اينهمه راه دور چی می شه گفت؟ اون حس ناتوانی خيلی درد داره. وقتی دوست ديگه ای پدرش مرد بهش زنگ نزدم با وجود اينکه آمريکا بود. خودم رو پشت سر تسليت دسته جمعی قايم کردم. بعدا ها تو چت راجع به يه چيز ديگه حرف می زديم و تونستم بهش بگم که من نمی تونم تسليت بگم، حناق می گيرم اين موقع ها. وقتی برادرش مرد، عين منگلا زار می زدم و چرت و پرت می نوشتم تو ايميل براش. وقتی باهاش حرف زدم هيچی نمی تونستم بگم. باز حناق گرفته بودم. حتی هنوز هم باهاش راجع بهش حرف نمی زنم. تا 4 بعدازظهر تلفن رو روشن نکردم. می دونستم چی قراره بشنوم. سيمون دوبوار يه کتابی داره به اسم “همه می ميرند.” قصه مردی که هيچوقت نمی ميره و هزاران سال عمر کرده. کتاب رو نتونستم تموم کنم. حس بدی داشت. قبول واقعيت سخته. ترسناکه. ياد ناتوانی هات می ندازتت. خبر مرگی که دور از تو اتفاق افتاده هم سختی خودش رو داره. نمی تونی تصورش کنی. می ترسی اتفاقای بدتر از اون هم بيفته. هيچ کاری از دستت برنمی آد. حداقل دخترش که مرد عين خل ها يک هفته رفتی اونجا و هی کار کردی، حلوا ها رو خوشگل کردی، خرماها رو هسته گرفتی و پودر نارگيل زدی. سينی های چايی کنارشون گل مريم داشت. کنار عکسش يه گل تازه بود هرروز. پا به پاشون گريه کردی و بغلشون کردی. اينجوری فقط خودت رو دلداری می دادی. انگاری داری يه کاری می کنی. وقتی نمی تونی غم بقيه رو کم کنی درد داره. غم خودت و ارتباطت با اون آدم يادت می ره. آدم های نزديک تری به اون بودن که بايد بهشون رسيد و دلداريشون داد. اما نمی تونی دلداری بدی که. فقط خودت رو گول می زنی. تازه خودت هم غم داری. همه اش خنده ها يادت می ياد. مسخره بازی ها. اون روز شعله پزون که هرچی غذا می خوردی سير نمی شدی و آخرسر بهت گفت اصلا بيا کونمو بخور! و تو هم پررو پررو دنبالش می دويدی تو خونه که گازش بگيری و همه از خنده غش کرده بودن. زنای شمالی تپل بی تربيت مهربون که سخت می شه راضی اشون کرد. برای خودشون کسی هستن. عين ملکه ها حکومت می کنن، از آدم يک عالمه توقع دارن. بعد وقتی بتونی قاپشون رو بدزدی خيلی کيف می ده. وقتی عزيز دردونه اشون شی خيلی خوبه. کپل بود و غمگين. تمام چهارسالی که دخترش مرد شب ها سرجانماز گريه می کرد. شبی که داشتم می رفتم سر جانمازش کلی سر به سرش گذاشتم. گفتم اينطوری کنی مريض می شی ها. به خاطر من و مونا مواظب خودت باش. من می خوام وقتی می يام ايران حالت خوب باشه. وقتی يواشکی شيرينی خامه ای می خورد سربه سرش می ذاشتيم و دعواش می کرديم که نمی تونه رژيم بگيره. ظاهرا همش 60 کيلو شده بود. خوب شد که رفت. راحت شد. از دست غده های گلوش راحت شد. می گن خيلی می تونن اين غده ها اذيت کنن. يکی دو ماه بيشتر طول نکشيد. فقط من نمی تونم تصور کنم که ديگه نيست. می تونم تصور کنم که 74 سال داشت و خب زندگی اش رو کرده بود و تازه از شر همه غم و غصه و دردهاش هم راحت شد. کلی از اين قصه های واقع گرايی خبر دارم. نمی دونم چرا ناراحتم پس. اين ناراحتی حتما خودخواهيه. کتاب “همه می ميرند” سيمون دوبوار رو خوندم. می دونم چقدر وحشتناکه اگه آدم هيچوقت نميره. می دونم زندگی چقدر غيرقابل تحمل می شه اگه آدم نميره. می دونم اگه آدم يه نفر رو دوست داره بايد از اينکه از دست غصه هاش خلاص شده خوشحال شه. ولی نمی دونم چرا خوشحال نيستم. نمی تونم تصور کنم قضيه رو. نمی تونم تصور کنم چند ساعت ديگه می ذارنش تو خاک. اين خودخواهيه حتما. خودخواهی چون می ترسم باز اين اتفاق بيفته، چون ناراحتم که آخر باهاش حرف نزدم، چون نمی تونم مرگ رو برای خودم حلاجی کنم. چون نمی تونم مونا رو آروم کنم. چون نمی تونم از غصه مامانم کم کنم. چون ديگه تحمل شنيدن خبر يه مرگی رو از راه دور ندارم. چون می دونم تا مدت های طولانی اين هول و هراس دست از سرم برنخواهد داشت. بايد بليط بگيرم برم سراغ مونا. بايد پروپوزال فردام رو اول بنويسم. پنج شنبه هم يه پروپوزال دارم. 250 صفحه مونده بايد بخونم اين هفته. يه مقاله هم برای چهارشنبه. آخر هفته؟ هفته بعدش تعطيلات بهاريه. سبزه بذارم امسال؟ مامانش که رفت، مامان بزرگش هم رفت. باهاش چيکار کنم؟ عجيب غريبه اصولا. اما به هم خيلی نزديکيم. همش به من زنگ زده اين چند روزه. چيکار می تونم براش بکنم؟ قرص بخورم؟ تعطيلات بهار بايد مقاله های آخر ترمم رو بنويسم. بايد پروپوزال فردارو بنويسم و سه تا مقاله راجع به هژمانيک مسکولينيتی بخونم. بايد واقع گرا باشم و يادم بياد صد کيلو درس دارم و اون فقط خاله من بوده و دليلی برای گريه کردن و ناراحت بودن و در رفتن از زير کاروجود نداره. من می ترسم….

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.