راز زبيده

ديدين گفتم سرم شولوغ شه قول می دم وراجی رو کم کنم. اين چند روزه برادر آقای همسر اينجا بود کلی خوش گذشت. خواهران برونته هم اومدن و از من طبق معمول آش می خواستن. من هم يه آش رشته مشتی و خورشت قيمه توپ درست کردم و بساط پوکر (فقط با ژتون البته!) و مسخره بازی هم به راه. عوضش خواهران برونته برام کلی کادوی کريسمس خريده بودن از مغازه “راز زبيده” که کلی حال داد. يه چيزايی رو آدم هيچوقت برای خودش نمی خره وقتی دانشجو هستش فکر می کنه گناه کبيره از نوع ولخرجی هست! برای همين کلی کيف می ده کادو بگيره آدم! تازه برادر آقای همسر کلی هم مجله فيلم آورده نمی دونين چه حالی می ده از همون صفحه فلاش بک هاش خوندن تا آخرين کلمه صفحه آخرش. هنوز هيچی جای اين مجله فيلم رو نگرفته برای من حتی اگه امير قادری توش بنويسه! (خيلی بدجنسم نه؟!) اين فيلم شهر زيبا هم عجب فيلمی بود. بعدا که دوباره تنها شديم و بيکار در موردش می نويسم.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.