هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک

مطلب پايين رو نتونستم پابليش کنم. سرورم يه مشکلی داشت. ولی خوبه که باشه به هر حال. خوش گذشت امشب. حتی يک لحظه اش هم به دلتنگی ها فکر نکردم. به حال و روز حامد تو “شب يلدا” هم فکر نکردم. به فرودگاه، به تلفن ها. به هيچ چی. فال هم گرفتيم. فالم رو بی دليل دوست داشتم:
هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک — گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده میدارد— و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویت— زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات— بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم— و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا— لان روحی قد طاب ان یکون فداک
عنان مپیچ که گر میزنی به شمشیرم— سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند— به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ— که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک
(از حافظ به سعی سايه)

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.