خبر جديدی نيست. دلم تنگ شده.

خبر جديدی نيست. دلم تنگ شده. همون خبر قديمی. نمی دونم کجای دنيا وايسادم. دلم تنگ شده. هويتم وابسته به اون دنيای قبليه. همه کارايی که دارم می کنم تو دانشگاه رو يه جورايی دارم ربط می دم به اون دنيا. اما فکر می کنم که چی بشه؟ وقت بذارم مثلا رو کشورای آمريکای جنوبی کار کنم و يواش يواش راه و چاهش رو ياد بگيرم بهتر نيست؟ مد تر نيست؟ دلم تنگ شده. دلم برای سفر اصفهان تنگ شده. دلم برای ستاره های آسمون کوير تنگ شده. عکس های اعتراض زنا جلوی دانشگاه رو نشون کلاس می دم. از تفاوت قضيه حجاب تو ايران و مصر حرف می زنم. استادی که ازش بدم می اومد و می ترسيدم ازم خواست برم هفته ديگه سر اون يکی کلاسش يک ربع در اين باره سخنرانی کنم. عکس های ختنه زن ها رو نشونمون می ده. سه نوع ختنه داريم. اين نوعش که فقط کليتريس رو می برن از همه بهتره. می گه کاشکی فقط کليتريس رو می بريدن. تو دلم می گم آخيش، اين يه کار رو ديگه تو ايران نمی کنن. تو ايران پرده ها رو می دوزن. اسمرت می گه می خواد حجاب بذاره چون برای پوست خوبه. اسمرت از فرهنگ غربی عصبانيه که به اسم آزادی حجاب رو نفی می کنه و حجابی به اسم مد رو تو پاچه آدما می کنه. بهش می گم يادت نره چی مهمه، انتخاب، انتخاب، انتخاب. سر بمانی هم همين حرف رو می زديم با بابک. بعد فکر می کنم هنوز دارم تو دنيای قبلی سير می کنم. دلم تنگ شده. دلم برای خنده های از ته دل و شوخی های بی ناموسی تنگ شده. برای لارنژيت هام سر کلاس ها و قلب گرفتگی هام وقتی می خواستم به بچه ها WH Questions ياد بدم. می خوام چيکاره بشم؟ کجا بمونم. برگردم ايران چه جوری می خوام زندگی کنم؟ دو سال ديگه اگه برگردم فسيل سال 2007 نمی شم؟ ديگه به کتابخونه و ژورنال ها که دسترسی نخواهم داشت. آبی چی می شه؟ آبی رو که نمی تونم تو ايران به دنيا بيارم. اصلا می خوام به دنيا بيارمش؟ زن، مرد، سازه های اجتماعی. باربی، تفنگ، صورتی، آبی. مادر، پدر، بچه. اينجا بمونم چيکار کنم؟ حرف مفت در مورد تجربه های واقعی تو ايران صادر کنم؟ روزنامه نگاری و حقوق زنا رو به هم بدوزم؟ توسعه و ان جی او و سازه های اجتماعی جنسيت رو به هم بدوزم؟ می شه هفته ای يه بار بين ايران و آمريکا پرواز کرد؟ اگه لاتاری رو ببرم چی می شه؟ اصلا می دونی چيه؟ من فقط دلم تنگ شده…
***
کتابخونه سوخت…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.