از يادداشت های شهر دور

از يادداشت های شهر دور
انجمن دانشجوهای ايرانی دانشگاه ميز داشتن تو محوطه دانشگاه. گروه های مختلفی ميز داشتن برای تبليغ خودشون. روی ميز انجمن دانشجوهای ايرانی يه تمبک بود و يه سنتور و يه دف که روش يه شعری نوشته شده بود و عکس يه دختر ابرو کمونی داشت. يه سری هم عکس گذاشته بودن از پارتی های انجمن. اسمی از ايران نبود، ولی پرچم بود. يه سری آب نبات. يه کاندوم هم روی ميز بود کنار ليست ايميل ها. اشتباهی از جيب يکی از دخترها دراومده بود. دو تا پسرا می گفتن “يه خورده دختر خوشگل جمع کنين تو انجمن”. پسر گفت “پنج تا دختر خوشگل جمع کنی بهت شام می دم”. به پسر گفتم جلوی دانشکده ما گروه های “اسلام” و “اسرائيل” و “طرفداران آزادی فلسطين” کنار هم ميز گذاشته بودن. به پسر گفتم جلوی دانشکده ما هم ميز بذارين، دانشجوهای علوم انسانی احتمالا به مسائل ايران بيشتر علاقه دارن. گفت “آره من عضو گروه اسلام هستم. خيلی باحالن و کلی قدرت دارن تو دانشگاه. اينجا هم اين يهودی ها ميز دارن.” بعد هم گفت “بابا دختر جمع کنين. همش اين سياهپوستا عضو شدن.” بروبچه های خودمون هم بودن احتمالا می گفتن دختر جمع کنيم. شيطنت پسرونه. مامان بابای هيچکدوم از برو بچه های ما نماينده مجلس پنجم و طرفدار طرح جدايی زنا و مردا تو بيمارستانا و مخالف آزادی مطبوعات نبودن. برو بچه های ما عضو گروه پرقدرت اسلام نيستن و از دخترای سياهپوست هم خوششون مياد. بروبچه های ما برای پيروزی آبادگران تو مجلس هفتم شادی نکرده بودن. پسره البته توی بار کار می کنه و يه بار به من و دوستم مارگاريتای مجانی هم داد. شب عاشورا هم سياه پوشيده بود تو مهمونی. نمی دونم چرا دختره خجالت کشيد کاندوم رو ديديم روی ميز. گفت مال يکی ديگه است پيش منه. گذاشتش تو جيبش. من فکر کردم انجمن ايرانی تبليغ سکس مطمئن می کنه. به پسر گفتم چرا نژاد پرستی؟ بعدش گفت “تو کارو زندگی نداری بری خونتون؟” من نيم ساعت کلا دم ميز بودم. بعد رفتم ايميلم رو برای گروه اسرائيل گذاشتم و گفتم ايرانی هستم. برای گروه های طرفدار آزادی فلسطين و حقوق بشر و انجمن فمينيستا و گروه رهبری زنان هم ايميلم رو گذاشتم. يه پسر آمريکايی با حرارت با مردم بحث می کرد و می خواست قانعشون کنه که چرا بايد طرفدار آزادی فلسطين بود. روی ميزشون يه سری بروشور بود و يه چفيه. روز قبلش هم ايميلم رو برای گروه دوستای گی ها و لزبين ها و دو جنسی ها گذاشتم. روی ميزشون جلوی دانشکده امون توالت فرنگی گذاشته بودن. اونا طرفدار توالت هايی هستن که زنونه مردونه نباشه و از نظر جنسيتی خنثی باشه. دلم می خواست کنار پرچم ايران بيشتر می موندم. اون روزی سر کلاس بی هوا شروع کردم فارسی حرف زدن. خوشبختانه آدمای زيادی نفهميدن و زود جمعش کردم. دخترآمريکاييه که شعر رو روی دف ديد گفت “من اين ترم کلاس عربی گرفتم ولی نمی تونم اين جمله ها رو بخونم. تفاوت داره نه؟” کسی بهش نگفت اين خط نستعليقه. فقط دختره که کاندوم رو اشتباهی گذاشته بود رو ميز گفت “فکر کنم يه خورده فرق کنه”. برای من هم ديگه فارسی و عربی فرقی نداشت تو اون لحظه. فقط دلم می خواست سنتور می زدم يه خورده. حيف که بلد نيستم. بعدش رفتم سوار اتوبوس شم. تو ايستگاه يه زن آمريکايی داشت از مردم امضا می گرفت برای يه مساله ای در رابطه با حفظ بچه ها از اعتياد. به من گفت “تو سيتی زن نيستی نه؟” گفتم نه نيستم. گفت “از رنگ پوستت حدس زدم. خيلی خوبه آدم سيتی زن باشه.” بعد هم رفت از يه دختر موبلوند امضا بگيره…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.