کوله پشتی

هوا گرفته است. دل من هم دو روزه که گرفته. اين همه اتفاق خوب افتاده و هنوز دلم گرفته. ديروز بعد از يک ساعت خواب، خواب بدی ديدم و با گريه بيدار شدم. زنگ زدم ايران، نبودن. دلم برای بغل گرم و نرم مامانم تنگ شده. هيچ چی جاش رو نمی گيره. همش تقصيره اون فيلمه بود که ديدم. سه دقيقه فيلم از فرودگاه که داريم می خنديم و مسخره بازی می کنيم و بعد من مامانم رو بغل می کنم و يهويی اشکا سرازير می شه و من اشاره می کنم که ديگه فيلم نگيره. دلم برای اون بغل تنگ شده. وقتايی که از دلشوره و نگرانی يا غصه سرم رو می ذاشتم رو سينه هاش، دست روی قلبم می کشيد و زير لب دعايی می خوند که معنی اش می شد “با ياد خدا دل ها آرام می گيرد” و من اصلا سر به سرش نمی ذاشتم که کدوم خدا و دلم آروم می گرفت. دلم برای دست کشيدن هاش روی قلبم تنگ شده…
***
ديروز اولين روز کارم بود. کلاس هام چهارشنبه ديگه شروع می شه، ولی کارم از اين هفته شروع شد. خيلی هيجان داشتم. کار ساده ای هم بود برای روز اول. تو ديتا بيس های کتابخونه بايد دنبال يه سری مقاله تو ژورنال های مختلف می گشتم و بعد دنبال چند تا کار رو می گرفتم. دانشگاه داره زنده می شه. تعطيلات تموم می شه و دانشجوها می يان. از هرگوشه ای يه صدايی در مياد. گروه های موسيقی، گروه های ورزشی، يکی می خواد تو رو به مسيح پيوند بده، اون يکی به هاراکريشنا. از اينکه دوباره کوله پشتی رو دوشمه دلم غنج می رفت. يه نقشه هم دستم بود که جاهای مختلفی که بايد برم رو پيدا کنم. فضای دانشگاه خيلی بزرگه، حتی از شهرک اکباتان هم بزرگتره! گرما و هوای شرجی آدم رو خفه می کنه. ولی خب دانشگاه رفتن تو اين هوا بدون مقنعه قابل تحمل تره. ديگه احساس بيچارگی مرداد تهران و خفگی مقنعه نيست حداقل. کاشکی دانشگاهمون تو تهران هم کتابخونه داشت. کاش مقنعه اختراع نشده بود. استادم رو خيلی دوست دارم. همون استادی که بهم اين کار دستياری رو داده. اگه اون ازم خوشش نمی اومد اين کار رو نمی گرفتم و پول شهريه ام جور نمی شد. خيلی مهربونه. باهام ساعت ها حرف می زنه. صبوره. اما 6 تا کتاب ناقابل برای کلاسش بايد بخونيم. شوخی هم نداره. بقيه کلاس ها هم همينه. می ترسم از پس درسا بر نيام. خيلی وقته نوشتن برام سخت شده. اگه نتونم ديگه مقاله بنويسم چی؟ کوله پشتی رو دوشم رو دوست دارم. يه دونه جديد خريدم. اون کوله پشتی آديداسه که سال ها همه جا بهم چسبيده بود تيکه پاره شده. دلم نيومد بندازمش دور. بخشی از وجودم هنوز چسبيده بهش…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.