سفرنامه کاليفرنيا

شيده تو پست صوتی که گذاشته بود از پيشو و اومدن من به کاليفرنيا گفته بود و من ديدم اصلا يادم رفته بود از اون سفر بنويسم. اين خاطره های اينجوری که می نويسم يکی دو سال بعد که بيام بخونمشون کلی حال می ده! فقط خيلی طولانيه!


اولش ما رفتيم پيش شيده اينا. خونه جديدشون خيلی خوشگله. آب و هوای اون طرف ها هم که عالی. البته من به طرز مريض گونه ای از آب و هوای شرجی خوشم می ياد و برای همين با فلوريدا خيلی مشکل ندارم. ولی بعضی وقتا ديگه اينجا غير قابل تحمل می شه. بدی هوای اين قدر گرم اينه که آدم همه جا با ماشين می ره و عملا پياده روی بيشتر از يک ربع می تونه آدم رو گرما زده کنه. خلاصه که هوای متعادل اون طرف ها که تازه به اوج گرمی خودش رسيده بود خيلی خوب بود. دريا هم چند بار رفتيم. در واقع من و شيده برای اولين بار تونستيم با هم بريم درست حسابی دريا! چون ايران که بوديم بابای من نمی ذاشت من با کسی برم مسافرت و يه بار هم که اجازه داد با شيده اينا برم در لحظه آخر پشيمون شد و نذاشت. از بس که دلشوره ای بود هميشه. خودش هم که من رو نمی برد شمال. يه بار فقط گذاشت با بچه ها تور يک روزه بريم کلاردشت و یه بار هم اون آخری ها با خواهرم گذاشت. البته بعد که من شوور کردم ديگه نمی تونست نذاره برم! و ما هم حسابی شمال رفتيم. ولی هيچوقت نشد که با شيده درست حسابی بريم دريا. خلاصه اونجا يه روز دو تايی رفتيم دريا. آب يه خورده سرد بود ولی ما کله خر بوديم! حسابی هم موج بازی کرديم. ساحل غرب آمريکا واقعا وحشيه و موج هاش خيلی گنده است. داشتم فکر می کردم برای اينکه يه اتفاق به اين کوچيکی بيفته چقدر اتفاقا بايد می افتاد و چند هزار مايل بايد طی می شد!
يه روز هم دسته جمعی رفتيم يه قهوه خونه ايرانی طرفای ايرواين. برادر بابک و همسرش برای کار تابستون اومده بودن لس آنجلس. با اون ها و بابک و شيده و پيام و علی تمدن و همسرش رفتيم اون قهوه خونه هه. خيلی باحال بود، انگار قهوه چيه رو از ناف فرحزاد آورده بودن. با سيبيل های پرپشت و سيگار پنجاه و هفت گوشه لبش. کله پاچه و ديزی و خوراک زبون هم داشت. وقتی ازش پرسيدم کباب کوبيده دارين کلی بهش برخورد و گفت خانوم اينجا قهوه خونه است! اونجا کلی از دست علی تمدن و پيام و کاپشن برادر بابک که ظاهرا يک هفته بعد از اينکه می خرتش احمدی نژاد يه چيزی مشابهش رو شروع می کنه پوشيدن خنديديم! کلی دلم برای قرار های وبلاگی تنگ شد…
بعدش من و بابک چند روزی رفتيم لوس آنجلس. اين خيابون وست وود لوس آنجلس شاهکاره. اکثر مغازه ها ايرانی هستن. از اپيلاسيون و بند و ابرو و مناجات خواجه عبدالله انصاری و هر چيز ديگه ای که فکرش رو بکنين تو اين خيابون پيدا می شه. فقط تابلوهای فارسی مغازه ها يه جوريه. فونت های درشت بی ريخت. از اونا که شايد خيلی سال پيش تو ايران پيدا می شد. يه کافه کوچيک هست اونجا که به اسم خانوم عطاری می شناسنش. ساندويچ سوسيس و کتلت ميدون انقلابی داره. آش جو هاش هم حرف نداره. البته نکته مثبت اين خيابون کتاب فروشی های ايرانی اش هست که کتاب های خوبی واقعا توشون پيدا می شه و باز جای اميدواريه. هرچند که من هيچ چی نخريدم چون همش قيمت ها رو با ايران مقايسه می کردم! بعد هم فکر کردم دوستای گلم تو ايران برام کتاب می گيرن و بابای بيچاره و گلم پست می کنه برام ديگه!
يه شب هم رفتيم تو لس آنجلس يه جايی به اسم ياران. وسط يه مرکز خريد شب ها اونجا قهوه خونه می شه و پر از جوونای ايرونی که ميان قليون بکشن و برای هم قرو قميش بيان. موزيک خوب هم می ذاره و از همه مهمتر ساندويچ کباب کوبيده داره! انصافا از دربند و فرحزاد بهتر بود، به غير از اينکه طبيعت اونجا رو نداشت و دوستای آدم هم نبودن!
اما جالب تر از همه اين بود که يه جا تو يه خيابونی ديديم تابلوی فالوده اکبر مشتی هست. رفتيم اونجا فالوده خورديم و يه عکسی هم زده بودن رو ديوار از مل گيبسون در حال فالوده خوردن اونجا!
با برادر بابک و همسرش اصولا هميشه خوش می گذره چون خيلی باحالن. جاهای مختلفی هم که رفتيم جالب بود و خلاصه لس آنجلس هم خيلی خوش گذشت.
بعدش بابک برگشت فلوريدا و من رفتم سان فرانسيسکو پيش يکی از فاميل هامون که در وضعيت خوبی به سر نمی برد (اينجا يه اشاره ای بهش کردم.) بعد هم که اون مشکله برای بابک پيش اومد يهويی و من کلی عذاب وجدان داشتم که چرا پيشش نيستم. خلاصه که زياد خوش نگذشت. فقط يه شب با يه دوستی شام رفتيم رستوران ميکده که خوب بود و بعد هم يه جورايی سيما و جوانه نجاتم دادن! يه روز بردن من رو حسابی گردوندن. کلی حرفا ی خوب زديم و بحث های خوب کرديم. سيما ساختمون زنان سانفرانسيسکو که خيلی خوشگل بود و خيابون های جالب اونجا رو نشونمون داد و من ديدم چقدر دلم برای شهر بزرگ تنگ شده بود!
بعدش من برگشتم پيش شيده و یاز چند روز اونجا بودم و مثل قديما ساعت های طولانی با هم حرف می زديم و می خنديديم.
اين مدت کلی با پيشو هم حال کردم. متاسفانه من به گربه های آمريکا حساسيت شديد دارم. روز اول که چشمام قرمز و قلمبه شده بود و عطسه و سرفه شديد. تمام روزايی که اونجا بودم بايد قرص می خوردم. پيشو هم علاقه شديدی داشت رو سر من بخوابه! و البته من هم نمی تونستم مقاومت نکنم و بغلش نکنم و باهاش ور نرم از بس که خوشگل و شيطونه.
ديگه روزای آخر دلم برای خونمون خيلی تنگ شده بود و سالم و سرحال و پرانرژی برای مقابله با مشکلی که برامون پيش اومده بود برگشتم خونه و انصافا هم انرژيه خوب جواب داد و ته نکشيد.
عکس ها:
پيشو در حال خوردن شير چايی من يک و دو. پيشو در ماشين خشک کن. پيشو خوشگل!
خيابون وست وود يک و دو
دريا نزديک خونه شيده اينا – يک و دو
ساختمون زنان سانفرانسيسکو يک، دو، سه
اشيا باحال! يک گالری باحال در سان فرانسيسکو – يک و دو
گلدن گيت يک و دو
فرودگاه لاس وگاس يک و دو (ملت خوره تو فرودگاه هم در دقايق آخر سفرشون قمار بازی می کنن!)

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.