نا اميدی مطلق،… ايران وطن منه؟

نا اميدی مطلق،… ايران وطن منه؟
شبش تا 7 صبح بيدار بودم. صد تا آف لاين اومده بود برام: “بدبخت شديم.” وقتی ساعت 7 رفتم بخوابم بعد از سه روز بی خوابی که بيشتر به بحث با طرفداران تحريم برای تغيير دادن نظرشون و دستشويی رفتن به خاطر اسهال شديد گذشته بود هنوز اميد به کروبی بود. تمام مدت تنم می لرزيد. دوستی جايی نوشته بود احمدی نژاد با معين مگه چه فرقی می کنه و تمام عصبانيتم رو سر اون ريختم. نوشتيم “تحريم، ترحيم آزادی شد”. کدوم آزادی؟ آزادی اينکه ايرانی های زيادی تونستن بعد از مدتها برگردن به ايران، وقتی که صدها هزار ايرانی ديگه هنوز نمی تونن برگردن، آزادی اينکه بتونيم آزادانه با همکلاسی های پسرمون تو دانشگاه حرف بزنيم، آزادی اينکه يه مدت روزنامه ها و کتاب های کمتر سانسور شده بخونيم، آزادی اينکه تو دانشگاه در مور عقايدمون آزادانه حرف بزنيم، آزادی اينکه از حقوق زنان بيشتر حرف بزنيم، آزادی اينکه پاچه شلوارهامون چند سانت کوتاه تر شه و روسری ها عقب بره، آزادی اينکه صدها زن تو شوراهای شهرستان ها و روستاها نماينده بشن… نه، از اين حرف ها خيلی بالاتر بود، می تونم صدها خط بنويسم اينجا، ولی اهميتی هم داره مگه؟
فکر کردم معين فقط يک ميليون و نيم رای می خواست تا به جای احمدی نژاد بره بالا، يک ميليون و نيم رای از 20 ميليون رايی که داده نشد، ولی اهميتی هم داره مگه؟
وقتی تو رستوران ايرانی نشسته بودم بعد از رای دادن يه شبکه ماهواره ای ايرانی همش جمله “انتخابات تحريم شد” رو چشمک زنون نشون می داد و من داشتم بحث می کردم که اين جمله غلطه چون خيلی ها رای دادن و شبکه ای که خيلی ها تو روستاها هم می بينن نبايد جمله غلط بنويسه! بعدش هم که نتيجه نهايی اعلام شد ديديم 28 ميليون رای دادن و سهم رای دهنده های به معين تو مشروعيت بخشيدن فقط 4 ميليون رای بود. بعد بجث می کردم که وقتی می گين نظام ديکتاتوريه پس بحث مشروعيت ديگه چه معنايی داره؟ تو نظام ديکتاتوری که مشروعيت معنی نداره، داره؟ اگه عقيده داريم نظام ديکتاتوريه حداقل تلاش کنيم که ديکتاتوری دردش کمتر باشه. اگه اعتقاد داريم مشروعيت مهمه که پس يعنی اعتقاد داريم دموکراسيه و تو دموکراسی بايد رای دادی. ولی اهميتی هم داره مگه؟
وقتی بيدار شده بودم تموم شده بود. يه قاتل با يه مغز متفکر قتل رفتن بالا برای اينکه رئيس جمهور کشور من شن. بابک رو بغل کرده بودم و زار می زدم. تمام روز سوگوار بودم. سوگوار چيزی که درست نمی دونم چيه. ميگرن، سرفه، سيگار پشت سيگار، ولی اهميتی هم داره مگه؟
می گن تقلب شده، می گن امکان نداره احمدی نژاد رای اول تهران رو آورده باشه. ولی اهميتی هم داره مگه؟
حوزه رای گيری لوس آنجلس رو مثل چهار سال پيش ايرانی های اونجا تلاش کردن و بستن. حوزه رای گيری ايرواين رو که تو يه هتلی بود تهديد به بمب گذاری کردن و در نتيجه هتل رو تخليه کردن و نشد اونجا هم رای بگيرن. يک نفر از اعضای ستاد معين به خاطر به آتيش کشيده شدن ستاد دچار 60 درصد سوختگی شد. احمدی نژاد می خواد برنامه های جدا سازی خانوم ها و آقايون بذاره برای حفظ و صيانتشون. رفعت بيات می گه به احمدی نژاد رای داده شد چون اسلام رو تو تبليغاتش بر باد نداد. رضا پهلوی که ادعای آزادی ايران رو داره به جای اينکه بره ايران و جونش رو به خطر بندازه برای اينکه رژيم رو بندازه تو خطر هزينه دادن، 3 روز اعتصاب کرد!!! اهميت داره نه؟
اون لوگوی به معين رای می ديم يهو با لوگوی رای دادن به رفسنجانی عوض شد و من شيش متر از جام پريدم وقتی ديدمش تو وبلاگم. دوباره اشکام سرازير شد، ولی اهميتی هم داره مگه؟
تو رويا به سر می برم. از دست من کاری بر نمی آد. من اگر ما بشويم هم کاری بر نمی آد. 50 هزارتومنی های کروبی رای می آرن. می دونستم رای می آرن. برای همين اينقدر دغدغه کتاب خونی و روزنامه خونی داشتم هميشه، دغدغه مطالعه و فرهنگ. شاگردام رو تو کلاس اينگليسی وادار می کردم هر روز روزنامه فارسی بخونن! تو رودرواسی می نداختمشون که کتاب بخونن. براشون از کنوانسيون منع تبعيض عليه زنان حرف می زدم! بهشون گاهی استفاده از اينترنت رو ياد می دادم. شاگرد هايی که اکثرا از جنوب تهران می اومدن و تفريحاتشون تلويزيون ديدن و ماهواره ديدن و مجله خانواده خوندن بود. وقتی رای کروبی رو شنيدم گفتم آيا نبايد ول کنم برگردم ايران و دوباره به شاگردام بگم روزنامه و کتاب بخونن؟ بعد با صدای بلند به ريش نداشته ام خنديدم. اهميتی مگه داره؟
معين خيلی بد حرف می زنه. معين کاريزما نداره. مشارکت حکم حکومتی رو پذيرفت. مشارکت همه اقشار حکومت رو در نظر نگرفت تو تبليغاتش. نيک آهنگ می گه مشارکتی ها هم خيلی دزدن. من اعتقاد دارم اصلاحات پله ای لازمه. فرناز از جوون هايی می گه که اندکی هوا برای نفس کشيدن رو به خفقان ترجيح می دن. علی دوستم از ايده آليسم روشنفکری حرف می زنه. هاله برای رايش ارزش قائله. من می خوام دن کيشوت وار به جنگ خفقان برم. شادی می گفت اينها که برن معلوم نيست ديگه بتونيم هيچ وقت برای پروژه امون مجوز بگيريم. من خواب انقلاب کردن با پروژه امون رو می ديدم. سيامک از فعاليت ان جی او ها حرف می زنه، نهاد های مدنی مستقل. اهميتی مگه داره؟
همه اينها چه اهميتی داره وقتی که ما مونديم و احمدی نژاد و رفسنجانی؟ چه اهميتی داره وقتی که من موندم سر دوراهی اينکه برای رفسنجانی تبليغ کنم يا نه؟ همه اينا چه اهميتی داره وقتی از اونطرف مردم بدبخت کشوری که منابع طبيعی خوبی داره به خاطر غم نان يا عمامه روی سر کروبی بهش رای می دن. وقتی که يه عده ذوب ولايتن، وقتی که از اونور هموطن های تحصيل کرده من حوزه رای گيری رو می بندن و حق فکر کردن و تصميم گيری و رای دادن رو از يه عده ديگه از هموطن هام می گيرن؟
بعد از گريه هام به خاطر نتيجه انتخابات تصميم گرفتم يکی از همين روزها برگردم ايران. راه بيفتم عين يهودی سرگردان با مردم کوچه و خيابون حرف بزنم. روزی ده ساعت درس بدم به دخترهای جنوب شهری. بعد تصميم گرفتم بمونم و بخونم و بخونم و بخونم و بعدش که حسابی پر شدم برگردم ايران و باز برم درس بدم به دخترهای جنوب شهری. بعد فکر کردم اهميتی هم داره مگه؟
من احمقم. من هم ايده آليست هستم. من فکر می کردم درست فکر می کنم. من به اصلاحات اعتقادات دارم. کی می گه اين درسته برای ايران؟ حتی يه عده از ايرانی هايی که تو آمريکا کلی تحصيل کرده ان هم به ديکتاتوری اعتقاد دارن. پس کی می گه من درست فکر می کنم؟ تعداد زيادی از مردم ايران به ديکتاتوری علاقه دارن. خيلی هاشون انتخاب می کنن که حتی تو کوچه و خيابون ديکتاتورهای کوچيکی باشن. تو لوس آنجلس هم انتخاب می کنن ديکتاتور باشن. تو کتابخونه يه دانشگاه انتخاب می کنن ديکتاتور باشن. آره، همشون اينطوری نيستن، ولی خيلی هاشون اينطوری ان. اونايی که می گن من مردم رو نمی شناسم درست می گن. من شايد بدونم زن های مسجدی اکباتان 8 سال پيش خاتمی رو به ناطق ترجيح دادن فقط به خاطر اينکه عمامه اش سياه بود و سيد اولاد پيغمبر بود، شايد بدونم اون دختر جنوب شهری که هميشه مورد خشونت پدرش بوده ياد نگرفته جز مجله خانواده و فهميه رحيمی چيز ديگه ای بخونه و اصلا نوع ديگه ای از مطالعه بهش آرامش نمی ده، شايد بدونم که سکينه خانوم دو ماه تموم سيب زمينی به خورد بچه هاش داده بود چون شوهر مريض و بيکارش کتکش می زد و نمی ذاشت بره تو خونه های مردم کلفتی، شايد بدونم که کميته امداد شناسنامه معصومه خانوم رو در ازای پونزده هزارتومن گرفت و به جاش رای داد به کسی که معصومه خانوم حتی نمی دونه کی بود، شايد بدونم که فاميل عوضی مون به خاطر پايين تنه اش سر زن جوون خوشگلش که به زور چهاربار حامله اش کرده بود هوو آورد و چندين روز تو خونه زندانی اش کرد و کتکش زد و وادارش کرد رضايت بده به ازدواج دوم، شايد بدونم که اون زن هيچوقت جرات نکرد به پدرش که دايی شوهرش هم بود بگه که شوهرش سرش هوو آورده چونکه می ترسيد باباش شوهرش رو بکشه و اونوقت 6 تا خواهرهاش که تو فقر دست و پا می زنن بی سرپرست شن، شايد بتونم تصور کنم اين فاميل ما به احمدی نژاد هم رای می ده چون شديدا مذهبيه و طرفدار ولايت! شايد خيلی چيزای ديگه در مورد مردم بدبخت و محروم کشورم بدونم، اما هيچچی در مورد اون 20 ميليون نفری که رای ندادن نمی دونم، هيچی در مورد اون آدم های ايده آليستی که 28 سال پيش انقلاب کردن نمی دونم، هيچی در مورد اون آدم های لوس آنجلس نشينی که حوزه رای گيری رو بستن نمی دونم، هيچ چی در مورد آدم هايی که پشت پرده تلويزيون های ماهواره ای هستن و نه تنها از معين حمايت نکردن، از نظريه گنجی هم که گفت تحريم کنيم و بعدش نافرمانی کنيم و هزينه بديم هم حمايت نکردن و به جاش هخا به خورد مردم دادن نمی دونم (همون ماهواره هايی که تا دل روستا ها هم می رن، روستاهايی که صدا و سيما هنوز مشکل آنتن دهی اشون رو درست نکرده و تلويزيون ايران رو نمی تونن ببينين!) هيچی در مورد آدمی که اعتقاد داره احمدی نژاد بی غل و غشه نمی دونم، هيچی در مورد آدمی که از رای دادن من حالش به هم می خوره نمی دونم. من هيچی در مورد اين نوع تفکرها نمی دونم. و من اميدم به اين آدم ها بود. آدم هايی که تو دسته روشنفکرها قرارشون می دم. اميدم به اين آدم ها بود که بتونن راهکار عملی ارائه بدن برای تغيير اوضاع. اما من از اين آدم ها هيچی نمی دونستم و نمی دونم.
من اميدی ندارم که روشنفکرای ما هيچوقت به راه حلی برسن برای تغيير اوضاع. من اميدی ندارم که روشنفکرای ما بتونن مردم رو آموزش بدن تا مردم بفهمن وعده پنجاه هزارتومن در ماه يه شوخی خنده داره. من ديگه هيچ اميدی برای تغيير اوضاع ندارم. من اصلا شک کردم که آيا من ايرانی هستم و ايران وطن منه؟ من حس می کنم بی وطن شده ام. هيچ جا جام نيست. من احساس می کنم هيچوقت از دست من برای ايران هيچ کاری بر نمی آد. به خاطر همه اين چيزها، من برای رای دادن به رفسنجانی تبليغ نمی کنم. حرف من اصلا تاثيری نداره. من می رم به رفسنجانی رای می دم فقط به خاطر فرناز و پرستو و آسيه و شادی و آرش و حميدرضا و پريسا و کتی و خسرو و نيما و اميد و همه دوستای ديگه ام که تو ايران زندگی می کنن و هيچوقت هم خودم رو نمی بخشم برای رای دادن به رفسنجانی.
من شايد ديگه هيچوقت … مگه اينکه غم دوری دوستام به مرز ديوونگی منو بکشه. و البته من حالم خيلی بده و ميگرن و حس بی وطنی داره من رو ديوونه می کنه. من شايد حرفم رو پس بگيرم بعد از چند روز روزه سکوت و هضم واقعيت. من شايد حرفم رو پس بگيرم اگه مردم ايران جلوی رئيس جمهور شدن احمدی نژاد رو بگيرن، اما مگه اهميتی هم داره؟
نظر خواهی ندارم. منم می خوام ديکتاتور بشم و به قول دوستان تحمل شنيدن نظر مخالف رو نداشته باشم. من هم يه ديکتاتورم که حالم خيلی بده و ديگه انرژی گفتمان ندارم.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.