بهترين نوروز من

امسال بهترين نوروز من بود. چون خيلی بهم خوش گذشت و اولين روز عيدی بود که بهم حس خودکشی نداد! جزئياتش رو می نويسم که يادم بمونه. می بخشيد اگه اينقدر شخصيه و به احتمال زياد آخرش می گين خوب که چی!
امسال بهترين نوروز عمرم بود. سفره هفت سين رو ديشب چيديم. همه کارايی که مامانم هميشه دوست داشت برای هفت سين بکنه انجام داديم. سير روی کاسه برنج، نارنج توی آب، سکه روی اسفند، حتی ماهی گلی که هيچوقت دوست نداشتم داشته باشيم. سه تا تخم مرغ پختيم که رنگ کنيم. وقتی داشتن خنک می شدن ديدم بدجوری چشمک می زنن و رفتم يواشکی يکيشون رو خوردم و دوباره يه تخم مرغ ديگه گذاشتم بپزه و وقتی آقای همسر فهميد لقب شيکمو ترين دختر دنيا رو بهم داد! تخم مرغا رو رنگ کرديم با عکس خورشيد خانوم و ماه و ستاره و پرچم ايران و رو يکی از تخم مرغا هم اسم همه اونايی که ازشون دوريم و دوسشون داريم رو نوشتيم. البته همه همه که نشد، برای نوشتن اسم همه يه شونه تخم مرغ هم کم ميومد!
وقتی خوابيديم ديگه ساعت پنج صبح شده بود. ساعت گذاشتيم هفت صبح و هفت و بيست دقيقه (ده دقيقه قبل از سال تحويل) با چشمای خواب آلود اومديم سر سفره شمعا رو روشن کرديم و با راديو ايران و برنامه خوب راديو فردا سال رو تحويل کرديم. تو کاسه سيب با زعفرون يا محول القلوب نوشتم و بعد توش شربت درست کرديم و اولين صبحونه سال جديدمون شربت زعفرون و عرق نعنا شد. بعدش صحبت با خونواده آقای همسر و بعد دو ساعت شماره گرفتن تا بالاخره تونستم صدای مامان بابام رو بشنوم. وقتی فهميدم شبش شام می رن خونه روشی کلی خوشحال شدم. با مامانم حسابی گريه کرديم و روز ها و لحظه ها رو مرو کرديم. بعد هم روشی زنگ زد و کلی خنديديم. ساعت 10 صبح خوابيدم و 12 پاشدم. ديگه فيلم رفت رو دور تند. بايد ساعت 2 با دو تا قابلمه سبزی پلو و يه ديس کوکو سبزی خونه دوستمون می بوديم و من موهای پام رو هم می زدم و سبيل هام رو هم نابود می کردم و حموم می کردم و موهای عجق وجقم رو با کتيرا يه جورايی درست می کردم و…
با يک ساعت تاخير همه اين کارا رو کرديم و رفتيم کنار درياچه پشت خونه دوستامون و سبزی پلو با ماهی و کوکوی سبزی و دلمه و قورمه سبزی و شراب عالی و غيره خورديم و (به قول يکی از دوستان عين گاو خورديم و به قول آقای همسر عين قوم ملخ ها غذا ها رو نابود کرديم!) و کلی خنديديم و يک نفری رو هم البته ننداختيم تو درياچه چون دلمون به حالش سوخت و خلاصه کلی به خودمون خوش گذرونديم. (استلا جونم از همه بيشتر از تو مرسی!)
بعدش هم ما دويديم رفتيم خونه لباسامون رو عوض کرديم و رفتيم خونه خاله گلريز بانو و اونجا هم کلی بهمون خوش گذشت و جنازه های نيمه افقيمون به خونه برگشت. با عمه هام هم حرف زدم در حالی که آقای همسر يهويی منو بلند کرد رو هوا و من داشتم سعی می کردم صدام رو محترمانه حفظ کنم و جيغ نزنم و با شيده جونم و پيام جونم هم 1 ساعت حرف زدم و کلی خنديديم و بعد يه نگاهی به خونه انداختم و به اين نتيجه رسيدم که روز دوم عيد احتمالا يکی از بدترين روزام می شه چون خونمون يه جوری شده که انگار بمب خوشه ای توش زدن. کف زمين آشپزخونه دو تا کفگير و زير قابلمه ای افتاده به علاوه آب سبزی و برنج که تقريبا تمام سطح کف آشپرخونه رو پر کرده. حوله آشپزخونه کاملا تو ليوان زعفرون فرو رفته و رنگ جديدی پيدا کرده! پارچه روی يکی از مبل ها با آتيش سيگار سوراخ شده. حوله های حموم کف زمين افتاده. تمام سطح زمين خونه با وسايل مختلف پوشيده شده و هر تيکه مخلوط کن يه گوشه ای افتاده. بقايای يک عدد تخم مرغ شيکسته کف زمين آشپرخونه است. يکی از صندلی ها چپه شده و بقيه جاهای آشپرخونه هم از ظرف های کثيف پر شده. بقيه اش رو هم نمی گم چون فکر کنم به اندازه کافی آبرو حيثيتم رفته تا همين جاش هم!
خلاصه الان که ساعت 5 صبحه در حالت اعتصاب خواب (فکر کنم در طول سه روز گذشته جمعا 8 ساعت خوابيده باشم) نشستم اينجا و اين لحظه های خوب رو می نويسم که يادم باشه اولين نوروز تنهايی من و آقای همسر بهترين نوروز عمرم شده.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.