امروز در داهات ما يه جلسه ای بود در مورد ايران. يه عده از اين چپی های اينجا هم اومد بودن. بيچاره ها خيلی از دست بوش عصبانی هستن. سر جنگ عراق هم کلی خودشون رو تيکه پاره کرده بودن و تو خيابونا بالا و پايين پريده بودن. مقاديری راجع به ايران حرف زده شد که اصلا بفهمن ايران چه جور کشوريه. وقتی راجع به اين حرف زده شد که آمريکا اساسا علاقه ای به بردن دموکراسی به کشورها نداره، همه دست زدن. يه پسری هم بود که ايرانيه و از اعضای Z Magazine (همون مجله ای که چامسکی هم توش می نويسه.) در مورد وضعيت ايران تحليل های جالبی داشت. از آرش سيگارچی هم حرف زد. در مورد احتمال جنگ هم همه بدبين بودن. می گفتن تا چند ماه قبل از جنگ عراق هم همينقدر همه فکر می کردن احتمال قضيه کمه. نمی دونم حرف هايی که زده شد تا چه حد فايده داشت. اصولا يه حس بدی دارم که انگار هممون ول معطليم! هرچقدر هم حرفای خوب زده بشه فايده نداره. عامه مردم ول معطل هستن به نظر من. بايد بشينيم ببينيم آقايان چه آشی می پزن برامون. واقعا اين روزا به جايی رسيدم که آرزو می کنم کاش می شد عين فيلم The Eternal Sunshine of the Spotless Mind حافظه ام رو از هر چيزی که مربوط به ايران بود پاک می کردم. هيچ غلطی که نمی تونم بکنم. لا اقل فکرش رو هم نمی کردم تا شبا راحت تر بخوابم…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.