ما الان تو پيتزبورگ هستيم

ما الان تو پيتزبورگ هستيم پيش برادر آقای همسر و خانوم همسرش. رسما اومديم توی دل زمستون! ديشب هم اولين برفم تو آمريکا رو ديدم. روزی شيش هفت تا لباس می پوشم وقتی می ريم بيرون که از سرما نميرم! واقعا نمی دونم بی خانمان ها تو اين هوا چيکار می کنن. ولی اينجا يه خوبی هم داره و اونم اينه که وقتی خودم رو بقچه پيچ می کنم تو خيابونا هيچکس بهم متلک نمی گه. ياد خيابون سعدی و دروازه دولت و اون شال گردن آبی من و متلک های چپ و راست عمله و کسبه اون تيکه اول خيابون به خير!
اينجا خيلی قشنگه. يه آرامش خاصی دارم. يه جورايی خيلی خوب و مهمه که الان اينجا هستيم. يه خورده کمتر احساس می کنم که زير پام خاليه. اتفاق جالبی که داره ميفته اينه که من دارم کم کم اينجا خاطره پيدا می کنم و اوضاع يه خورده قابل تحمل تر می شه. بودن تو جايی که هيچ خاطره ای توش نداری وحشتناکه.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.