طرح يه قصه: يه سلول

طرح يه قصه:
يه سلول خيلي سرد زشت. دشکاي پلاستيکي سرد، زني که خرخرش تا آسمون مي ره. توالتي که اوپنه! پليساي سياه پوستی که غش غش می خنديدن. زن سلول رو متر کرد، بازم متر کرد. آرامش داشت. فقط هی از سردی سلول جيشش می گرفت. دستبند زده بودن بهش. فقط دنبال يه خونه امن می گشت که کسی توش حرف نزنه. حرف، حرف، حرف…
زنه که خر خر می کرد اصلا حرف نمی زد. صبح پاشد صبحونه اونم خورد. زن شبش سردش شده بود. دلش برای پاهای گرم تنگ شده بود. بعد يهويی يادش اومد چه آرامشی داره که حرف نمی شنوه. لباس زندان خيلی زشت بود. دشکای پلاستيکي. دمپايی پلاستيکی. تازه بالشم نداشت. ولی ظهرش خيلی خوب بود. تنهای تنها تو سلول. قدم می زد، متر می کرد، آواز می خوند…

When I was just a little girl
I asked my mother
What will I be
Will I be pretty
Will I be rich
Here’s what she said to me
Que sera, sera
Whatever will be, will be
The future’s not ours to see
Que sera, sera
What will be, will be

خونه امن، خونه ای که توش خودش باشه، خونه ای که بتونه اعتماد داشته باشه به شبح هايی که توش قدم می زنن. شبح هايی که همه جا احاطه اش کردن… مرا پناه دهيد ای زنان ساده كامل…

They don’t get it, I wanna scream
I wanna breathe again, I wanna dream
I wanna float a quote from Martin Luther King
I am not afraid
I am not afraid
I am not afraid

دوری، سردی، تنهايی… ولی ديگه ترس نبود. وقتی که خودت باشی، فقط خودت، اون خود قوی هميشگيت، ديگه نمی ترسی. وقتی جزيره ات رو دوباره پيدا کنی ديگه نمی ترسی، وقتی سکوت باشه، بتونی تو خودت فرو بری تا هر کجا که می شه، ديگه صدايی نباشه، همه صداهای دوروبر فيد آوت شده باشه… زن قدم می زد و تو صداهای به سکوت رفته آواز می خوند و قدم می زد و متر می کرد…

So you worked out your excuses,
turned away and shut the door.
The world’s too vast for us now,
and you wanted to explore
It’s a long, long long road
And I don’t know which way to go
If you offered me your hand again I’d have to walk away.
When I saw you at the street fair, you called out my name
Didn’t you, now? Didn’t you?
You said we could start over, try and make it all okay.
Didn’t you, now? Didn’t you?
So our past has been rewritten
and you threw away the pen.
You’d said that I was useless,
but now you’ll take me in again
Well Jesus loves me fine.
And your words fall flat this time
.

شعر می خوند، قدم می زد، راه می رفت، از سرما می لرزيد، اما اون سکوت جاودانه ای که دورو برش رو گرفته بود دوست داشتنی بود. وقتی صداش کردن که بره دلش نمی خواست بره. اون سلول و اون چند ساعتی که مال خودش بود رو دوست داشت، دوباره خودش رو پيدا کرده بود. همون خودی که هيچکس جرات نداشت بشکنه. همون خودی که با پوست کشيده شب يکی می شد. همون خودی که داغی تنش آتيش می زد، نگاهش غرق می کرد؛ همون خودی که تو جزيره گمشده اش جا گذاشته بود…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.