ديروزخيلی چرت و پرت نوشته

ديروزخيلی چرت و پرت نوشته بودم که نرسيدم پست کنم. الانم ديدم چقدرمزخرف بودن و چه خوب شد که پستشون نکردم. مثل خيلی از مطلب های ديگه ام. اصولا آدم وقتی به افکار لحظه ای گذشته اش فکر می کنه خيلی هاشون به نظرش مزخرف مياد، اگه تو وبلاگش ننويسه هم بعد از يه مدت يادش می ره. ولی خوب همين افکار لحظه ای مزخرف ملاک خوبيه ظاهرا برای قضاوت آدما. آدمايی که هميشه قضاوت می کنن اما از قضاوت شدن می ترسن. آدمايی که می گن قضاوت کردن بده ولی قضاوت می کنن.
و من همچنان مزخرف می نويسم و از اين مزخرف نوشتنم لذت می برم…
زمان رو گم کرده. درست تو همون موقعی که رفت زمان براش متوقف شد. همه چی متوقف شد تو بيست و شيش سالگی، روز و شب، عشق، فکر، زندگی. خدا می دونه تا کی تو بيست و شيش سالگی می مونه. مزخرفه نه؟
ساعت هم شيش صبح شد. ديگه نمی تونه بنويسه. درخت شده. يه درخت خشک. اصلا قصه درخته رو يادته؟ معلومه که يادت نيست. دو سال گذشته.
اين وبلاگ برای يه مدت کوتاه تعطيله.
این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.