اينو نخونين مزخرفه بالاخره دانشگاه

اينو نخونين مزخرفه
بالاخره دانشگاه به ما خونه داد. خدا خيرش بده اين دانشگاه فلوريدا رو. دهنمون از دست کرايه خونه اين جايی که هستيم صاف شده بود. خونه دانشگاه هم دو خوابه هست، هم پول تلفن و تلويزيون کابليمون رو می دن. بعد هم تو خود دانشگاهه و با دوچرخه می شه اين ور اونور رفت. کلی هم ارزون تره. ولی خوب عوضش اينترنتش dial up هستش و ديگه از دی اس ال خبری نيست. ولی خوب فکر کنم بدم نباشه چون با اين وضعيتی که داره پيش می ره و من هيچ کاری جز پای کامپيوتر نشستن نمی کنم ممکنه بدجوری بزنه به سرم.
خيلی مسخره است که الان نمی تونم خودم پول درارم. سال ها بود که اين حس مزخرف رو تجربه نکرده بودم. همه پولا رو آقای همسر بايد بده و من فعلا در کشور شيطان بزرگ فقط نقش همسر آقای همسر رو دارم. می دونم که اين وضعيت موقتيه. ولی خوب خوشم نمی آد ازش. يه کار خوب آن لاين پا پول خوب هم بود، ولی اگه ايران بودم می تونستم پول بگيرم. حالا بايد براش داوطلبانه کار کنم که البته از بيکاری بهتره. دانشگاه هم رفت برای سال ديگه. چون ثبت نام ها رو از دست دادم. ولی عوضش وقت دارم برای امتحان جی آر ای درس بخونم. يه امتحان خيلی سختيه که هم زبانش وحشتناک سخته و هم رياضيش برای من منگلی که پايه ترين چيزای رياضی هم از يادم رفته سخته. اگه نمرم خوب نشه ممکنه شانس پذيرش رو از دست بدم. رشته ای که می خوام برم هم همش سالی ده نفر پذيرش داره. ولی رئيس دانشگاه بهم پيشنهاد داد که سراغ اين رشته برم. گفت شانس قبوليت بالاست. دلم برای کلاس هام تنگ شده. برای شاگردهام. بعد از مدتها رفتم يه جاهايی از آرشيوم رو خوندم و ياد همه اون چهار سالی که درس می دادم افتادم. روزای اول ترم. اون موقع ها که کودکان درس می دادم. شيطونی های بچه ها. کادوهای بامزه ای که خودشون برام درست می کردن. اون دستبند خوشگل منجوقی که هيچکدوم از منجوق هاش شبيه هم نبود و برادر کوچولو شاگرد کوچولوم برام درست کرده بود.
فعلا که تا يه هفته سرم به اسباب کشی گرمه. از اون کاراييه که هيچوقت تجربه اش نکردم چون از وقتی که يادمه تو خونه دوست داشتنيمون تو اکبانتان زندگی کرديم. خواهرم هم هروقت اسباب کشی داشت کارهاشو می کرد و بعد که تموم می شد خبر می داد که نکنه مثلا مزاحم من بشه. آخ که چقدر دلم براش تنگ شده. اگه اينجا بود چقدر می تونست بهم کمک کنه. چقدر دلم می خواست بغلش کنم. با هم بشينيم قهوه بخوريم و چرت و پرت بگيم و سربه سر مامان بذاريم.
مامانم اينا بالاخره شروع کردن بهم زنگ زدن. قبل از رفتنم يه کارت تلفن با کلی اعتبار براشون گذاشتم که راحت تر زنگ بزنن. ولی خيلی کم بهم زنگ می زدن. از اينجا هم که واقعا گرفتن ايران سخته. خلاصه که کلی عقده ای شده بودم. فکر کنم خواهرم حسابی دعواشون کرده. خيلی حس بديه. فکر نمی کردم ديگه اينجوريش رو مجبور باشم تجربه کنم. می دونم دوسم دارن. مامانم هردفعه زنگ می زنم کلی گريه می کنه پای تلفن. بابام همش نگرانمه و هی می خواد منو خوشحال کنه. ولی اين زنگ نزدن هاشون بدجوری دلمو شيکسته بود. احساس می کردم ولم کردن، فراموش شدم. ايندفعه که مامان زنگ زد می گفت من ديگه کپلی نيستم. رضازاده کپليه! آخه من کپلی ترين مامان دنيا رو دارم. معمولا به جای مامان، کپلی صداش می کنم. اين زن خداست. يه سری کتاب داده بود شيده برام پست کرد امروز دستم رسيد. هرچی کتاب شريعتی داشت و کتاب حقوق زن در اسلام استادش رو برام فرستاده. چقدر دلش می خواد من مسلمون باشم.
هفته ديگه می خوام با دوستای جديدم برم بوستون. فقط مشکل اينه که من سيگار می کشم و يکی از اين دوستام فردای روزی که بوی سيگار به دماغش بخوره تمام مدت بوی سيگار تو دماغش حس می کنه و سردرد می گيره. منم اونقدر خودم از دست ميگرنم زجر کشيدم که حتی برای دشمنم هم آرزوی سردرد نمی کنم چه برسه به دوستم. حالا داريم فکر می کنيم چه جوری اين مشکل رو حل کنيم. عمرا بتونم تا هفته ديگه سيگار رو ترک کنم. تازه تا وقتی که بيکارم دلم نمی خواد ترک کنم. اصلا تا پنج سال ديگه نمی خوام ترک کنم. پنج سال ديگه اگه آبی اومد برای هميشه می ذارم کنار. ولی بدجوری هم دلم می خواد با اين دو تا دوستام برم بوستون. کلی بهمون خوش می گذره.
آقای همسر ديگه کلاساش شروع شده و کمتر خونه است و من هم فکر می کنم علاقه ام داره نسبت بهش بيشتر می شه! اصلا نمی دونم چرا همش دوست دارم تنهايی تو خونه بشينم و هيچ کاری نکنم. تازه وقتی مياد دو تايی با هم غذا درست می کنيم. يعنی من نقش زن خونه دار رو قبول نکردم و اون بيچاره هم با همه خستگی هاش جور من تنبل رو هم می کشه. تازه دو قرت و نيمم هم باقيه. زده به سرم ديگه.
نمی دونم چرا نشستم اين اراجيف رو نوشتم. آخه به کسی چه مربوطه که خورشيد خانوم داره چه غلطی می کنه. خوب بالاش می نويسم اينو نخونين مزخرفه. دلم می خواد برای خاطره خودم بمونه اينجا. خاطره هام آخه داره يواش يواش از يادم می ره.
این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.