يواش يواش دارم معنی زندگی

يواش يواش دارم معنی زندگی مشترک رو می فهمم. قبل از اومدنم به آمريکا خيلی ها بهم گفتن که وقتی بری اونجا شوکه می شی و تا يه مدتی شوکه می مونی. ولی من از اومدن به اينجا شوکه نشدم. بيشتر از زندگی مشترکمون شوکه شدم.
آدم تا وقتی که با يه نفر دوسته بيشتر جنبه های مثبت اون آدم رو می بينه. هر دو نفر سعی می کنن بهترين چهره خودشون رو نشون بدن. همه چی عالی و کامله:  افکار و ايده ها، روابط عاشقونه، قربون صدقه رفتن، سکس، ظاهر آدم. ولی وقتی آدم ازدواج می کنه به خاطر ماهيت رابطه که بايد تقريبا هميشه دو نفر با هم زندگی کنن خيلی چيزا تغيير می کنه. دختر هميشه نمی تونه آرايش کرده و مرتب باشه. پسر هميشه خوش تيپ و ادکلن زده نيست. صبح که از خواب آدم بيدار می شه تا قبل از اينکه مسواک بزنه دوست نداره طرف مقابل رو ببوسه. وقتی ريش مرد اول صبح در اومده خوشت نمی آد از ريختش. وقتی داری آشپزی می کنی ممکنه روغن غذا بريزه رو لباست و نمی ری لباست رو عوض کنی. ممکنه يهويی جلوی طرف مقابل تلنگت در بره. جلوی هم ديگه جيش می کنين. وقتی اعصابت خورده يا تنبلی و حوصله انجام هيچ کاری رو نداری نمی تونی ديگه فيلم بازی کنی و کامل باشی. سر اينکه کی لباسا رو ببره بشوره تنبلی ممکنه بکنين. يکيتون ممکنه از گوشت گوسفند خوشش بياد و اون يکی از گوشت گوساله. يکيتون از سياست خوشش بياد و اون يکی از فمينيسم! تو تختخواب ممکنه تو خواب آدم غلت بزنه و مثلا با لگد بره تو شيکم اون يکی وقتی که خواب خوابه.  بايد زمين آشپزخونه و توالت رو هم شست. بعضی اوقات هم آدم موهاشو شونه نمی کنه و قيافه اش خيلی بدترکيبه. بعضی وقتا آدم اپيلاسيون نکرده و ابروهاش رو بر نداشته و طرف قيافه پشمالوش رو می بينه. بعضی وقتا آدم دلش می خواد تنها باشه و يه زمانی رو برای خودش داشته باشه و حوصله طرف مقابلش رو نداره. بعضی وقتا آدم دعواهای مزخرف می کنه سر چيزای مسخره. خلاصه که لحظه های مسخره تو زندگی مشترک زياد وجود داره.
چون هيچوقت تجربه اين زندگی رو نداشتم اولش اين چيزا شوکه ام کرد. ترس برم داشت که نکنه رابطه زناشويی خيلی زود تبديل به يه رابطه مزخرف معمولی بشه. نکنه ازدواج قاتل عشقه؟ نکنه ازدواج آدما رو عوض می کنه و تبديل به يه شخصيتی می کنه که هيچوقت دوست نداشتن باشن؟
هنوز برای سوال هام جوابی ندارم. تقريبا دو ماه و نيم از زندگی مشترکمون گذشته. کلی استرس دارم. دوری از آدم هايی که تو ايران هستن خيلی داره اذيتم می کنه.  سرکار نمی رم و درس نمی خونم و خلاصه وقت زياد تری دارم برای اينکه فکر و خيال کنم و گير الکی بدم. هنوز نمی دونم ماهيت واقعی زندگی مشترکمون چيه. وقتايی که دعوا می کنيم و عصبانی هستيم و من چشمامو می بندم  و جيغ و داد راه می ندازم و هر چی از دهنم در می آد می گم و اون خونسر نگاهم می کنه و استدلال های خودش رو بيان می کنه از زندگی مشترک متنفر می شم. دلم می خواد برگردم ايران و همون زندگی مشکل ولی مستقلی که داشتم رو ادامه بدم. وقتايی که يکيمون به خاطر خستگی يا هر چيز ديگه ای حال و حوصله مثلا سکس رو نداره يه خورده سرخورده می شم با وجود اينکه می دونم کاملا طبيعيه و امکان نداره تو زندگی هر زوجی ماشين سکس بيست و چهار ساعته در جريان باشه . اما وقتايی که سرحالم و از سر و کول آقای همسر بالا می رم و از هر چيز کوچيکی لذت می برم، يا مثلا گازش می گيرم (کاری که خيلی بهش علاقه دارم!)، وقتايی که می ريم دريا و عشق بازی می کنيم، وقتايی که شيکمو می شيم و بی خيال خرج زندگی می شيم و می ريم هی به شيکممون رسيدگی می کنيم، وقتايی که بهم کمک می کنه راه خودمو تو اين کشور گنده عجيب و غريب پيدا کنم احساس می کنم زندگی مشترک رو دوست دارم. وقتايی که باور می کنم که بودن من تو زندگيش يه فايده ای داشته و از تنهايی در اومده و دوستم داره واقعا از زندگی مشترک خوشم مياد. ولی وقتايی که دعوا می کنيم و خودخواه می شيم (که بيشتر خودخواهی هامون از روی تنبليه)، وقتايی که تنهايی ای که دلم می خواد رو ندارم، وقتايی که احساس می کنم استقلال ندارم (که البته به اون ربطی نداره و به خاطر اينه که تازه اومدم اينجا) از زندگی مشترک متنفر می شم.
نمی دونم مرز اين علاقه و تنفر کجاست. نمی دونم کدوم احساسم واقعی تره. نمی دونم چه بخشيش واقعا به وجود اقای همسر بستگی داره و چه بخشيش فقط به خاطر ماهيت زندگی مشترکه، نمی دونم چقدر دور بودن از خونواده و دوستام و کارم به اين احساس ها بستگی داره. فعلا فقط شوکه هستم! احساس می کنم اصلا برای شروع يه زندگی مشترک آماده نبودم و فقط فکر می کردم آماده بودم. فکر می کنم چقدر آدمايی که امکانش رو داشتن  که قبل از ازدواج با يک نفر يا چند نفر زندگی کنن خوش شانس بودن. تو ايران ما خيلی موقع ها آمادگيمون برای زندگی مشترک رو از روی رابطه های موقت دوستی که قبلا داشتيم محک می زنيم. تازه ما خوش شانس هاش هستيم. ميليون ها دختری که وادار به ازدواج اجباری می شن و يا تا قبل از ازدواجشون با هيچ مردی رابطه نداشتن که ديگه هيچ چی نمی دونن از يه رابطه مشترک و آمادگی خودشون برای پذيرش يه همچين رابطه ای. بعضی وقتا فکر می کنم شايد برای همينه که تقريبا نصف ازدواج ها تو ايران به جدايی می انجامه، شايد برای همينه که روابط اکثر مامان باباهای ما تو ايران روابط معموليه که بيشتر به خاطر حضور بچه ها ادامه پيدا کرده.
وقتی هم که آدم ازدواج می کنه ديگه نمی تونه به آسونی، همونجوری که با دوست پسراش مثلا سر دو هفته بهم می زده با همسرش به هم بزنه. وقتی دو نفر ازدواج می کنن کلی سرمايه عاطفی خرج همديگه می کنن. برای همين همه چی خيلی جدی تره از يه رابطه موقتی و برای همين برای هر تصميم دائمی بايد کلی وقت صرف کرد. اصلا شايد به خاطر اينه که بعد از هر دعوايی که می کنيم احساس می کنيم کلی بيشتر همديگه رو دوست داريم و بهم می چسبيم و شايد ته دلمون از از دست دادن همديگه می ترسيم.
فعلا که اين روزا چون از بيکاری به سرم زده و اين آقای همسر هم تو خونه تخم گذاشته و همش خونه است خيلی به اين چيزا فکر می کنم. دوست دارم نظر آدم هايی که چند ساله ازدواج کردن رو در مورد چيزايی که گفتم بدونم. شايد بهم کمک کنه. خوشحال می شم برام ايميل بزنين:
khorshid
at
gmail.com
این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.