خيلی خوشحالم که الان ايران

خيلی خوشحالم که الان ايران نيستم. وگرنه خل می شدم. يادمه وقتی شکوفه رفت فرانسه، تا يه هفته حالم خيلی بد بود. اگه من اونجا بودم و شيده می رفت فکر کنم تو همون فرودگاه دق می کردم. اصلا نمی دونم قدرتشو پيدا می کردم بيام فرودگاه يا نه. فکر کنم ما دوستای خوشبختی باشيم که سرنوشتمون تا حالا تقريبا تو يه مسير حرکت کرده. از دانشگاه و کار گرفته تا ازدواج و محل زندگی. وقتی که شرايطمون تقريبا شبيه هم باشه همديگه رو هم بيشتر می تونيم درک کنيم. هرچند که بعضی اوقات هرکدوممون مشکلات منحصر به فرد و عجيب غريب خودش رو هم داشته و بازهم هم ديگه رو درک کرديم. بياد اينجا خيلی از هم دوريم. شايد زود به زود نتونيم همو ببينيم. ولی همين که می دونی هر موقع که دلت بخواد تلفن رو بر می داری و مثل هميشه چند ساعت می تونی وراجی کنی خودش خيليه.  حالا می مونه دوری و دلتنگی بقيه دوست هام، خانواده ام، و اکباتان.
این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.