سعی می کنم اينجا زياد

سعی می کنم اينجا زياد غر غر نکنم که از ايران دور شدم، که آمريکه اخه، که ايران خيلی خوب بود. کسی مجبورم نکرده بود که بيام. خودم هميشه دلم می خواست بزنم از ايران بيرون. دلايل زيادی داشتم، چون تو دانشگاه هيچ چی ياد نمی گرفتم، چون دانشگاهمون کتابخونه نداشت، چون می خواستم از خونمون بزنم بيرون، چون دلم می خواست آزادی داشته باشم، چون دلم نمی خواست جايی زندگی کنم که تو همه چيز آدم، تو شخصی ترين مسائل زندگی آدم، در مورد حتی بدن خود آدم هم دخالت می کنن. دلم می خواست چيز ياد بگيرم. جهانی بشم. دلم می خواست اگه کار کردم، قدر کارم رو بدونن. اندازه کاری که می کنم بهم حقوق بدن. از حقوق 100 هزار تومنی موسسه زبان خسته شده بودم. از ديدن فيلمهای روز جهان با کيفيت های بد که از روی پرده سينما ضبط شده بودن خسته شده بودم. از متلک ها خسته شده بودم، از نظرات مختلف مردم در مورد دماغ بدترکيب سيب زمينی ام خسته شده بودم. دلم می خواست رشته ای که دوست دارم رو بخونم. کتابای جديدی که تو دنيا چاپ می شه رو بخونم. ولی اينا دليل نمی شه که اگه بعضی اوقات ديدم اشتباه کردم در موردشون ننويسم. دليلی نمی بينم از دلتنگی هام ننويسم. دليلی نمی بينم از ترس هام، تنهايی هام، و ناتوانی هام ننويسم.
اولين چيزی که اينجا با گوشت و پوست حس کردم اين بود که هر جا بری آسمون آبيه، حالا ممکنه يه خورده آبيش فرق بکنه با جاهای ديگه. اينجا هم آدم می تونه هيچ چی نباشه. اينجا هم زندگی آدم ممکنه له بشه، داغون بشه. اينجا دنيای پوله، اگه می خوای نفس بکشی بايد اونقدر جون بکنی که بتونی پول داشته باشی تا به چيزايی که می خوای برسی. بعضی وقتا پول دراوردن راحته، بعضی وقتا هم سخت. البته اگه يه حداقل درامدی داشته باشی، از يه حداقل هايی هم برخوردار می شی، حداقلهايی که تو ايران يه جور تجمل محسوب می شه. اينجا هم همه ول معطلن در برابر بازيای قدرت و سياستمدارا. اينجا هم آزادی بيان يه حد و حدود هايی داره و بعضی وقتا آدم بايد حسابی چاک دهنشو ببنده. اينجا هم آدمای نفهمی که هيچچی از دنيا به غير از شهر خودشون و نيازهای خودشون نمی دونن زياد پيدا می شه. اينجا هم فقر بيداد می کنه. اينجا هم تلويزيونش سريالهای آبگوشتی پخش میکنه، حالا گيرم با مشخصات فنی بهتر.
خيلی بده که ديدم نسبت به ايران اينقدر سياه شده. مثلا وقتی قوانين راهنمايی رانندگی اينجا رو می بينم، فکر می کنم شايد صد سال طول بکشه که تو ايران به يه همچين نظمی برسيم. حالا به هزار تا دليل، که هر کدوم از اين دليلا باعث می شه کلی بدبين تر شم. بعضی وقتا می مونم، نمی دونم اصلا از دست من کاری بر مياد يا نه؟ اصلا بهش فکر بکنم که کاری می تونم بکنم، يا اينکه بی خيال بی خيال شم. اين درگيری ای يه که تو خيلی از ايرانی های جوون اينجا هم ديدم. بعضی ها اميدوارن، بعضی ها سياه نگاه می کنن، و بعضی ها اصلا اهميتی نمی دن. ايرانی های بزرگ تر بعضی وقتا خيلی نا اميد کننده هستن. تو همون سالی که از ايران اومدن بيرون موندن. هر اتفاقی که تو ايران می افته رو سياه می بينن. برای خودم هم جالب بود که بعد از يک ساعت حرف با يه خانوم ايرانی تو يه مهمونی، ديدم که ناخود آگاه دارم از خاتمی و دوم خرداد و مجلس شيشم و شيرين عبادی دفاع می کنم. در صورتی که توی قلبم خيلی به همه اينا انتقاد دارم. آدم وقتی می بينه يه عده هستن که از دور نشستن و به همه چی فحش می دن و همه چی رو سياه می دونن حرصش می گيره. بعد همش می ترسم نکنه منم اينجوری شم. نکنه نتونم تا سالهای طولانی از ايران برگردم و بعد هی نظريه های احمقانه در مورد ايران بدم؟ همش به خودم دلداری می دم اگه وبلاگ زياد بخونم از اوضای ايران بيشتر باخبر می مونم و فسيل نمی شم.
خلاصه که فعلا يه همچين فکرايی توی کلمه. بقيه اش رو هم فکر کنم بعدا بنويسم سنگين تر باشه، يا نمی نويسم يا وقتی می نويسم زيادی روده درازی می کنم 😀

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.