فکر کنم عادت وبلاگ نوشتن

فکر کنم عادت وبلاگ نوشتن از کلم افتاده. ميون اين همه بيکاری بازم وبلاگ نمی نويسم. نمی دونم، شايد هم به خاطر اينه که ديگه مثل اون موقع ها نيست که بتونم تا هرچقدر که دلم می خواد آن لاين بمونم، موزيکی که دوست دارم رو گوش بدم، آروم آروم باشه همه جا و هر چی دلم می گه بنويسم. شايد هم فکر می کنم که ديگه اصلا چه فايده ای داره نوشتن من؟ وقتی که ايران بودم شايد مهم بود، حرف زدن آدمهايی که اجازه حرف زدن ندارن مهمه، حرف زدن از ايران و تهران، از چيزايی که کمتر ازشون حرف زده می شه جذابه، حرف زدن از اتفاقای واقعی و آدمای واقعی تو ايران. نمی دونم، شايد فکر می کنم ديگه برای دوستام که با هزار تا سختی دارن تو ايران سر و کله می زنن چه اهميتی داره که من فلانجا رفتم، فلان کار رو کردم؟ خوب که چی…
بايد شروع کنم يواش يواش عين اون اولا بنويسم، فقط برای دل خودم، ولی مگه می شه؟ آبرو چی می شه؟ اين همه آدمی که می خونن، آدمايی که نبايد سر از کار زندگی خصوصيم در بيارن؟ اصلا زندگی خصوصی هم مونده؟ چقدر آروم آروم خود خواسته اون پرده ها کنار رفت، ديوار ها شيشه ای شد، تصوير ها هم شيشه ای شد. پرده ها رو زديم بالا، خانومها و آقايان: يک پرده ديگه از نمايش جذابمون…
اصلا چه فايده داره من اينجا بشينم بنويسم به فيلترينگ اعتراض دارم؟ که خجالت می کشم از اينکه می تونم همه سايتها رو ببينم، که مزخرفترين سايتهای سياسی رو هم می تونم ببينم؟ چه فايده ای داره برم اون نامه رو امضا کنم؟ اصلا مگه اون امضاهای قبلی به جايی رسيد؟ چه فايده ای داره فکر کنم ببينم چه کارايی می تونم برای ايران بکنم از اين راه دور؟ اصلا مگه می شه کاری کرد؟ مگه اينهمه کاری که انجام شد فايده داشت؟ پرتمون کردن دوباره همونجايی که بوديم. همه آدمايی که کشته شدن، زندانی شدن، روزنامه هايی که بسته شدن، اصلا مگه فايده داشت؟ اينهمه وبلاگ ها و سايت های زنان راه افتاد. فايده ای مگه داشت؟ با وجود همه اينا برگشتيم دوباره همونجايی که عضو فراکسيون زنان مجلسمون بگه چند همسری برای خود خانوما خوبه، که زنا نمی خوان تو هيات رئيسه باشن، که زن برای اين هست که از دامنش مرد به معراج بره. اصلا بهتره به جای اين وبلاگها و سايتها بريم دامنامون رو تنمون کنيم و هوا بديمشون تا همه مردا برن معراج. عجب صحنه جالبی می شه! همه مردا هوا برن، رو به بالا، رو به آسمون؛ محمد رو به آسمون رفته بود وقتی معراج کرده بود ديگه؟
برم ببينم می تونم يه دامن پيدا کنم بپوشم؟ بدم نمياد آقای همسر رو پرتش کنم بره دورترين نقطه آسمونا معراج کنه. منم اونوقت می تونم بشينم فکر کنم ببينم برای اين زندگی مسخره ای که برای خودم درست کردم چيکار می تونم بکنم….

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.