دور و دور و

دور و دور و دور تر، حالا ديگه اينجوری خواب می بينم، که مثلا برای دو روز برگشتم، الان با مامانم هستم، چيزايی که جا گذاشتم رو می خوام با خودم ببرم، دلم رو..
دور، دور و دورتر. حالا يه قصه جديد شروع شده و من به همون دختر تنهايی که بودم حسوديم می شه، همون دختر تنهايی که خيلی چيزها داشت، قوی بود، شاد بود، اما عين دکتر فاستوس يه روز تنهاييش رو به قيمت خيلی چيزا فروخت، و آخرش بازم تنها بود.
تنهايی، اصلا مگه آخر همه چی تنهايی نيست؟ مهم اينه که چه جوری باهاش کنار بيای.
راستی يادته يه بار برات از دکتر فاستوس حرف زدم و تو هيچ چی نفهميدی، اصلا يادته….؟

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.