سلام بالاخره من تونستم بشينم

سلام
بالاخره من تونستم بشينم پای کامپيوتر خودمون و راز نو رو بذارم و وبلاگ بنويسم. دلم خيلی خيلی برای وبلاگم و ياهو مسنجرم و دوستای اينترنتيم و کاپوچينو و وبلاگها و خيلی چيزای ديگه تنگ شده بود. کلی چيزا دارم که بنويسم، کلی چيزا بود که تو کلم موج می زد اين همه مدت و فقط دلم می خواست راجع بهشون تو وبلاگم بنويسم.
رفتن خيلی سخت بود. مثل يه کابوس بود که اميدوارم هيچوقت ديگه تکرار نشه. از انرژی خالی خالی شده بودم. تمام راه تهران تا هلند توی هواپيما يا گريه کردم يا خوابيدم و تو خواب هی کابوس و هذيون بود. هواپيما هم هميشه حالمو بد می کنه و ديگه دلم می خواست بميرم. ولی وقتی که رسيديم فرودگاه آمستردام و چشمم افتاد به شيشه ای که پشتش محل استقبال از مسافرا بود يه خورده حالم بهتر شد. هی سرک می کشيدم ببينم سينا رو می بينم يا نه. وقتی که ديدمش نمی دونين چه حالی شدم. انگار برادری که هيچوقت نداشتم رو دوباره پيدا کردم. همونجا نشستيم تو فرودگاه دو ساعت حرف زديم.
اونايی که سينا رو می شناسن می دونن چقدر خوش صحبته و آدم از شنيدن حرفهاش سير نمی شه. آقای همسر هم خيلی زود با سينا رفيق شد. ديگه فکر کنين سه تا آدم پرحرف بيفتن به هم چی می شه. بعد هم رفتيم خونه خوشگلشون و فرناز و مانی عزيز يه اسقبال خيلی گرم ازمون کردن. نمی دونين اين مانی چقدر ناز بود. و فرناز هم که مثل هميشه مهربون. اون دو روزی که ما پيششون بوديم به جرات می تونم بگم جزو بهترين روزهايی بوده که من و آقای همسر تو زندگيمون داشتيم. با مانی کلی رفيق شدم. يه روز هم بردمش حموم و کلی با هم بازی کرديم. باغ گل کوکنهوف هلند که رفته بوديم، يه جايی فرناز رفته بود داخل يه سالنی و مانی پهلوی باباش بود. مانی شروع کرد کنار حوض و فواره ای که اون وسط بود آب بازی کردن. سينا هی می خواست جلوشو بگيره. من گفتم چيکار داری بذار بچه آب بازی کنه. بعد خودم نشستم پيش مانی و حسابی آب بازی کرديم. مانی تقريبا تا کمر تو آب بود. بعد فرناز اومد و کلی سينا رو دعوا کرد که چرا گذاشته بچه خيس شه. من هم صدام در نيومد که کار کار خودم بوده! خلاصه بيخود نبود بچه با من رفيق شد اينقدر زود!
يه شب سينا حسابی از ماجراهای گرفتنش و زندان برامون تعريف کرد. من همينجور خودم رو مشغول کامپيتور کرده بودم و آروم آروم اشک می ريختم. خيلی هاش رو تو وبلاگش نوشته. نمی دونم همه اش رو می خواد بنويسه يا نه. ولی به نظر من بايد بنويسه. هنوزم که بهشون فکر می کنم موهای تنم سيخ می شه و افسوس می خورم که چرا به همين راحتی مطبوعات ايران بايد آدمهايی مثل سينا رو از دست بده و چرا يه عده حيوون پست بايد انديشه های مردم ايران رو قضاوت کنن و روح آدمها رو خورد کنن.
جدا شدن از سينا اينها خيلی سخت بود. دوباره گريه ها اومد سراغم. 9 ساعت پرواز تا اورلاندو داشتيم و بعد دقيقا سه ساعت من توی immigration فرودگاه بودم تا انگشت نگاری کنن و اصولا حضورم در آمريکا رو ثبت کنن. هر اطلاعاتی که می تونستن می پرسيدن. اسم و فاميل و آدرس و تلفن اعضای خانواده، دوست، محل کار… بعد افسره يه چيزايی خوند و من بايد قسم می خوردم که همه رو راست جواب می دم. وقتی از جامون پاشديم که آقاهه بخونه اون جمله ها و مقرراتو از خنده داشتم می مردم. دست راستمو بايد بلند می کردم و قسم می خوردم. ولی برخلاف چيزی که شنيده بودم رفتارشون خيلی خوب بود. کلی با همشون رفيق شدم! بهم گفتن زبانت خيلی خوبه و منم کارخونه قند تو دلم آب شد. جالبترينش وقتی بود که می خواستم برم جيش کنم. يه افسر غول سياه پوست اسلحه به کمر بنده رو تا دم توالت اسکورت کرد تا من جيش کنم برگردم! همش هم معذرت خواهی می کردن که هی داره طول می کشه. بدبختی هم اينجا بود که افسره يه انگشتی و با سرعت لاک پشت تايپ می کرد! کاش از ميون وبلاگ نويسها اين افسر هاشون رو انتخاب کنن که لااقل تند تر تايپ کنن! افسره بهم گفت حواست باشه يه موقع نری مکزيک يا کانادا که اونوقت بايد دوباره ويزا بگيری برگردی. و دوباره همون حس ناراحت کننده اومد سراغم. اينکه خدا می دونه تا چند سال ديگه از اين کشور نمی تونم بيام بيرون و برگشتن به ايران شايد يه خاطره دوری بشه تو چند سال ديگه و …
خدا رو شکر دوستای آقای همسر که اومده بودن دنبالمون هنوز بودن تو فرودگاه. رفتيم شام خورديم و من برای اولين بارچشمم به جمال کشور شيطان بزرگ روشن شد. اولين تصوری که از آمريکا تو ذهن من همون شب شکل گرفت اين بود که آمريکا کشور توالتهای زياد وتميزه و اين برای من جيشو نعمت بزرگيه. دو ساعت تو راه بوديم تا برسيم خونه دوست آقای همسر و تو راه هم دوست بيچاره آقای همسر رو 200 دلار به خاطر سرعت بيش از حد مجاز جريمه کردن. خلاصه هم بيچاره ها سه ساعت معطل شدن و هم جريمه هم شدن. ديگه وقتی رسيديم فقط جنازه ام رفت تو تخت. ذهنم خالی از همه چی بود. حسم مثل اين بود که تو يکی از اداره های ايران کار داشتم و بالاخره بعد از سه ساعت کارم انجام شده. اين بروکراسی احمقانه سيستم امنيتی آمريکا بدجوری آدم رو ياد بوروکراسی احمقانه ايران و ماجرهای گزينشش ميندازه!
بعدشم خوب خيلی اتفاقای ديگه افتاد که باعث شد اين يه ماهه من از ايران و اينترنت دور بيفتم. حالا بقيه اش رو بعدا می نويسم چون مطمئنم اگه نا اينجاشم خونده باشين دارين تو دلتون بد و بيراه می گين که چرا اينقدر زياد نوشتم.
فوتو شاپ فعلا نداريم که عکسها رو کوچيک کنم بذارم. فوتوشاپ که نصب کردم عکسهای هلند و مانی رو حتما می ذارم.
آخيششش! دوباره برگشتم به سيستم هميشگيم!
غم ديرينه چون در سينه داری….

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.