دلم برای همتون از همين

دلم برای همتون از همين الان خيلی خيلی تنگ شده…:(
خيلی سخت بود دل کندن از بغل مامانی وقتی که سعی می کرد گريه نکنه که من راحتتر برم، خيلی سخت بود دل کندن از بابا که نصيحتم می کرد تحت هيچ شرايطی برنگردم حتی اگه بهم خبر بدن بابات…
خيلی سخت بود دل کندن از شيده و تصور اينکه تا مدتها نمی تونم ببينمش و تصور همه اون سالا که عين دوقلوهای به هم چسبيده خيلی کارهای زندگيمون رو با هم انحام می داديم و خيلی چيزای ديگه که…
خيلی سخت بود دل کندن از همه دوستای عزيزم که بهترين دوستای عالمن و من خوشبخت ترين آدم روی زمينم به خاطر داشتن اين همه دوست گل.
خيلی خيلی سخت بود ديدن اون پنج تا صورت پشت شيشه و ديدن قيافه خونسرد شيده وسطشون که انگاری خيلی همه چی عاديه در صورتی که اون چيزی که تو دلش می گذشت از تو چشاش داد می زد؛ و چشمای تو که ديگه از زور اشک چيزی رو نمی ديدن.
خيلی سخت بود ديدن ساختمونای اکباتان از روی پله های هواپيما و بعد از توی هواپيما که آروم آروم کوچيک و کوچيک و کوچيکتر می شدن و بعد هم ناپديد شدن. زمين ايران، کوههای ايران که يواش يواش دور می شدن و ناپديد می شدن و تو دلت می خواست دستاتو دراز کنی و يه جوری يه گوشه اشون رو بگيری و …
خيلی سخت بود ….

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.