نپرسين چرا اين مدت وبلاگ

نپرسين چرا اين مدت وبلاگ ننوشتم يا بازم نمی نويسم. خيلی خسته ام. اصلا حال و حوصله بحث های عقب افتاده، لينک های عقب افتاده و تو ضيحات عقب افتاده رو ندارم. می ترسم. خيلی هم می ترسم. احساس می کنم دارم می ميرم. احمقانه است می دونم. فعلا دارم از ثانيه هام هم استفاده می کنم و باز وقت کم ميارم. وقت برای اينکه بشينم چند ساعت مامانم رو نگاه کنم فقط. اون روزی بردمش سينما مارمولک رو ببينه. می دونستم کلی حال می کنه. ما دير رسيديم سينما. اون تو تاريک بود، يهويی چشمش هيچ جا رو نديد. عين بچه ها شده بود. می ترسيد بره جلو. بعد آقاهه که چراغ قوه دستش بود گفت مادر تو چرا اصلا ميای سينما. دلم می خواست بزنم تو دهنش. مامان من مادر هيچ کس نيست. جز من و خواهرم. به تو چه که چرا داره مياد سينما. اصلا مامان من با اون اخلاقای خاص و شاهکارش فقط مامان خودم و خواهرم می تونه باشه، نه مامان هيچکس ديگه.
بازم وقت کم آوردم برای اينکه بتونم اون حصاری رو که از تولدم بين من و بابام کشيده شده بشکنم. هنوزم يک عالمه غصه تو دلمه. و آخرش هم نتونستم هيچ کاری بکنم. خيلی بده که حس کنی خوب داره از شرت راحت می شه ديگه. خواهريم و سياوش هم که نيستن. تا دو سال ديگه اصلا منو از يادش می ره. غريبه غريبه می شه. عين حسی که من تا چند سال پيش نسبت به عمه هام داشتم. يه خانوم خوبی که هر سال برای تولد من کادوهای خارجکی از يه کشور خارجکی پست می کنه. اگه اين حس رو پيدا کنه نسبت به من خل می شم. آخه مگه می شه، وقتی به دنيا اومده بود تو بيمارستان اونقدر مادرانه بغلش کرده بودم که دکتر خواهرم ازم پرسيد تو خودت هم مادری؟ حالم از اينکه ممکنه تا چند سال ديگه برنگردم به هم می خوره. ازاينکه منم برم اونور آب و مثل بعضيا بچه باحال بشم دلم می گيره. لعنتی ها بعد از اون ماجرای احمقانه بعد از انجمن صنفی کلی حالمو گرفتن. يه هفته رو که می تونستم کلی ازش استفاده کنم به ترس و دلهره و توهمات توطئه گذشت. از اولش هم می دونستم مشکل حل می شه چون اصلا مشکلی وجود نداشت، ولی آدم بايد هميشه از آدمای مريض بترسه. اونجا هم يکيشون بدجوری مريض بود. می ترسيدم يهويی يه چيزی بشه.
هر چی دستم رسيد کتاب خريدم که اونجا دق نکنم از بی کتابی. هيچ کدوم از کتابهام به اون يکی ربطی نداره. مثل موسيقی گوش کردنم شده. اصلا نمی دونم خوبه يا بد. راستی تا حالا شده برين پسر بازی يا دختر بازی، بعد دستتون رو از پنجره ماشين بيرون بذارين و يه چيزی تو دستتون باشه، بعد يه پسره يا دختره که تو ماشين بغلی شماست فکر کنه اون چيزی که تودستتونه شماره تلفنه و دستشو دراز کنه و ازتون بگيردش، بعد ببينه چيزی که گرفته دستمال ان دماغی شماست؟! من ديدم يه همچين چيزی. باور کنين صحنه خدايی بود. تا دو ساعت می خنديدم! بيچاره پسره می گفت خوب لا اقل توش فين کن يادگاری بشه! خوب دلم برای اين چيزا هم تنگ می شه ديگه. آخه فقط يه همچين صحنه هايی رو آدم فقط با يه نفرممکنه تو زندگيش ببينه. امکان نداره با کسی غير از اون آدم اين صحنه ها رو ببينه!!!

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.