از يادداشتهای… رفته بودم مثل

از يادداشتهای…
رفته بودم مثل هميشه دم سوپر فاز سه سيگار بگيرم. بستنی هم خريدم که با آقای همسر بخوريم. تو ماشين نشسته بوديم. داشتن دو تايی با هم بازی می کردن. تو سر و کله هم می زدن و غش غش می خنديدن. بعد يه مرد گنده بادکنک فروش از بغلشون رد شد و دعواشون کرد و گفت برن از اينجا. اونا هم يه خورده دور تر وايسادن. بعد اومدن سراغ ما. بهشون گفتم اگه جواب سوالامو بدين ازتون فال می خرم. گفتن باشه. گفتم کی مياره شما ها رو اينجا. گفتن خودشون. قسم می خوردن. گفتن زنگ بزنين خونمون بپرسين. گفتم کجاست خونه اتون. گفتن قلعه حسن خان. گفتم اين فالا رو پس کی بهتون می ده. گفتن خودمون می خريم، از مولوی. هر دو هفته يه بار می ريم مصرف دو هفته امون رو می خريم. گفتم خوب چرا اين کارو می کنين. گفتن آخه افغانی هستيم نمی تونيم مدرسه بريم و بايد يه کاری بکنيم ديگه. گفتم خوب چرا نمی رين افغانستان که بتونين مدرسه برين. گفتن می ريم، تا دو ماه ديگه می ريم. گفتم خوشحالين دارين برمی گردين؟ گفتن آره. می ريم اونجا مدرسه می ريم، دکتر می شيم، مهندس می شيم. بعد هم رفتن دوباره بزنن تو سر و کله هم. همين.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.