اينو خيلی وقت پيش نوشته

اينو خيلی وقت پيش نوشته بودم، وقتی از شمال برگشتيم. نمی دونم چرا تا حالا يادم رفته بودم بذارمش. قديمی شده. برای خاطره نوشتم.
اول رفتيم لاهيجان. خونه نيما عصيان. لاهيجان زيبا بود. يه کوه خوشکل پر درخت وسط شهر. اسمش شيطان کوه بود. يه استخر پايينش بود و از اون بالا شهر زير پامون خيلی قشنگ بود. بوته های چای مثل مخمل بودن از دور. خونه نيما اينا دو تا درخت خوشکل کامليا داشت که گلای خوشکل داده بودن. مامان نيما عين مامان سهراب سپهری تو شعر صدای پای آب بود. مادری دارم، بهتر از برگ درخت… اونشب تا صبح چشمک بازی کرديم و يادی از حسين کرديم که شايد اگه اون نبود ما ها عمرا دور هم جمع می شديم و اينقدر بهمون خوش می گذشت.. صبح يه صبحونه توپ خورديم خونه نيما اينا. و بعد پاشديم بريم طرف ويلای ما. به قول سامان کلاه الدين صلاح! (همون صلاح الدين کلاه سابق!) کلی به خورد پينکفلويديش آهنگای جوادی داديم. اونم می خوند آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدی! اندی هم گوش داديم! شاد مهر عقيلی هم همينطور! تو ماشين قر ميداديم. اين حميد رضا هم با فرهاد پسر عموی آقای همسر رفيق شده بود به خاطر يک سری مسائل ناموسی!! اين دو تا هم خوب آمادگی جواد بودن دارن! رفتيم هتل رامسر سر راه. اونقد لفتش داديم که شب رسيديم و در نتيجه نيما اينا کتک نخوردن به خاطر دير اومدنشون! اين سامان خيلی با مزه است. عين من تنبله و خواب صبح رو حاضر نيست به هيچ وجه از دست بده. فکر کنم نيما به زودی بکشتش! به قول نيما تو خواب عين خر تنوره می کشه!!! شبا يه خورده سرد بود چون شوفاژ نداشت ويلا. اما نيما حسابی داشت با شومينه حال می کرد و تمام مدت مشغول بود. کلی بازی کرديم دو سه روزه. آرش آينه هم که اومد جمعمون جمع شد. البته جای خيليا مخصوصا پيام و پرستو و آرش و کامی و ميم-قاف!! خالی بود. روز آخر نيما و سامان جان به علت آب و حوای ويلای بغلی نمی خواستن بيان تهران! از دست فرهاد هم کلی خنديديدم با اون ناموسش! عشق کيميايی داره اين آدم ضايع! تو چشمک حسابی می باخت و مجازاتش مجبور شد بنويسه خانوم کيميا مسعودی فيلم سربازهای جمعه رو خوب ساخته! يکی از مسائل مهمی که ما بايد تو اين سفر حل می کرديم سير کردن شيکم فرهاد بود! شب آخر فکر کنم موفق شديم اين کارو بکنيم. چون پينکفلويديش جان 15 ساعت خوابيد و منم سرم درد می کرد و غذاهای ما رسيد به ايشون. دست آرش رو هم از پشت بسته اين بشر. اين آقای همسر هم که ديگه از دست اين شيده معتاد به قليون شد رفت پی کارش. ولش می کردی تو خواب هم قليون می کشيد! شيده جان رو هم که اگه ول می کردی بر می گشت لاهيجان که قليوناش خيلی خوب بود! من و سامان بدبخت هم نصفه شبی مجبور شديم با سرعت 120 کيلومتر در ساعت بدوييم به طرف جايی که اشغالا رو ميذاشتيم و از توی کيسه اشغالا پاکت سيگار های منو که اقای همسر خيلی شيک به جای آشغال دور ريخته بود برداريم! واقعا که لقب معتاد بدبخت برازنده ماست! فقط برگشتنه حالمون گرفته شد با اون تصادفی که تو جاده شده بود. منکه اصلا نرفتم سراغشون چون می دونم هيچ غلطی از دستم بر نمياد اين مواقع جز اينکه عين منگلا عر بزنم. شيده و آقای همسر رفتن و برش گردوندن يکيشون رو که خفه نشه. بعد حلال احمر سر رسيد. نصف شب با موتور تو جاده چالوس بدون کلاه کاسکت ويراژ بدی و از سمت راست بخوای سبقت بگيری نوبره واقعا. بعدش هم که يه جايی وسط کوها پنچر کرديم و اقای همسر ديگه کم آورده بود بيچاره. ولی خدا رو شکر سالم رسيديم.
يه جوری بود اين چند روزه. تو عالم هپروت بودم کاملا. از دنيا هم به دور. شبا ستاره زياد نبود تو آسمونا. امروز عوضش کلی خواب ستاره ها رو ديدم. يه خواب عجيب و دوست داشتنی. بازم دلم می خواد بخوابم…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.