می خواستم درشو ببندم ديگه.

می خواستم درشو ببندم ديگه. 15 روز مقاومت کردم بی سرو صدا. چيزی نگفتم چون می دونستم هيچ بعيد نيست کرمش بياد دوباره سراغم. بيخودی سر و صدا نمی کردم بهتر بود. حالا هم همينطور شده. دوباره جلوی اين فايل ورد نشستم و نمی دونم چه جوری از همه چيزايی که داره رو قلبم سنگينی می کنه بنويسم که کسی نفهمه، برای کسی بد نشه. شيده گفت از جينگولت خوب ننويس. ولی خوب من همش دلم می خواد از جينگولم بنويسم! ولی فعلا به جای اينجا اون دفترچه سياه رو پر می کنم از جينگولم. همونی که قول دادم به خودم هيچوقت نوشته هاش رو دوره نکنم.
امسال چهارشنبه سوری خيلی خوب بود، هر چند که هنوزم از قاشق زنی خبری نبود. امسال نيروی انتظامی جاهايی که ما بوديم نيومد سراغمون تا قبل از ساعت 11 شب. امسال فشفشه ها و آتيش بازيهای قشنگی بود. امسال ترقه های بی خطر و مجاز خوب بودن. ولی بازم امسال يه نفر تو خيابون نفت مرد. بقيه جاها رو نمی دونم. امسال يه جايی رفتيم که يه پسر پرونده با يه موتور پرونده تر بود و بهش می گفتن آلکس. اند جواد ولی با مزه. کلی از دست پسر عموی آقای همسر خنديديم. ولی اکباتان چهارشنبه سوريش از همه جا بهتر بود.
عيد هم اومد و رفت. شايد بهتر از همه سالای ديگه بود. امسال برای اولين بار خونه خودمون نبودم. خونه آقای همسر بودم. باباش اومده بود ايران. دور يه سفره هفت سين گنده نشسته بوديم. بابا ته يه کاسه چينی با زعفرون شعر نوشت و يا مقلب القلوب. بعد من توش شربت درست کردم و خورديم. امسال برای اولين بار من تخم مرغ رنگ کردم. حس با مزه ای داشت. عين بچه ها شده بودم. همش يه دونه تخم مرغ داشتم. دلم می خواست همه چی روش بکشم. يه ورش رو روز کشيدم. آسمون، خورشيد و ابر، درخت سيب. اونورش هم شب بود، ماه و ستاره و گل. اينورش ما بوديم، اونورش برادر آقای همسر که از ما دور بود و تو شب بود. ناهار مثل هميشه همه جمع شديم خونه عمه من. عيديای خوب و عيديای بد. من پنجمين بلوز سرخابيم رو از عمه ام کادو گرفتم! ولی خيلی کيف ميده که هنوزم بهم عيدی ميدن! بحث های سياسی تمومی ناپذير. بعد ديدن مادر بزرگش. من مامان بزرگ نداشتم هيچوقت. اين زن رو خيلی دوست دارم. خيلی پيره. اما منو خيلی دوست داره. يه خانوم به تمام معناست. دستای من يخ کرده بود. دستامو تو دستای استخونی لاغرش گرفته بود. گرم گرم بود دستاش. تمام تنم گرم شد. پر از انرژی و يهويی عين اين منگلا گريه ام گرفت. رفتم تو دستشويی زار زار گريه کردم. برای چی؟ نمی دونم. شايد برای اينکه ديگه کم آورده بودم. شايد غصه برای اينکه چرا اينقدر مامان بزرگی پيره و ديگه چند سالی بيشتر زنده نمی مونه. شايد برای اينکه نمی تونستم اون وسط سرم و بذارم رو پاهاش و حسابی درد و دل کنم براش و دلم خالی شه. شايد برای خيلی چيزای ديگه.
اون شب خونه عموی آقای همسر هم رفتيم وکمی نوش نوش و کمی بگو بخند و بازهم بحثهای سياسی تمومی ناپذير. همون بحثهايی که به نا اميدی ختم می شه. به اينکه همه دزدن. به اينکه بايد رفت.
بقيه اش هم همينجوری گذشت تا اينکه رفتيم شمال. شمال خيلی خوش گذشت بهم. بقيه رو نمی دونم. بقيه اش رو بعدا می نويسم.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.