امثال خوبه. ديگه امسال ازش

امثال خوبه. ديگه امسال ازش متنفر نيستم. امسال تنهاييمو تو ذوقم نمی زنه. عيدو می گم. تنهايی؟ مطمئنی؟ نمی دونم! بين زمين و آسمون آويزونم، آويزونيم. سفارت ايميل زد گفت ويزا اومده. بعد معلوم شد ويزايی در کار نبوده و اشتباه يکی از کارکنان سفارت بوده. معلومه فقط ايران نيست که توش خر تو خره. قراردادمون رو با کارخونه دو ماهه بسته بوديم. مطمئن بوديم بعدش ويزاهه مياد. همينجوری هم شد ديگه. ايميل سفارت اومد، ما هم گفتيم بعد از عيد ديگه نميايم. بعد ويزاهه نيومد! هنديها ديروز رفتن. همشون دوربين آورده بودن باهامون عکس بگيرن. خوش گذشت. با همه خدافظی کرديم. ممکنه دوباره برگرديم اونجا؟ آويزون بين زمين و آسمون. می گه همه چی درست می شه. می گه وقتی بريم همه چی درست می شه. فکر کنم منظورش اينه که بريم عاشقم می شه. دو روز بعد از اينکه برسيم اونجا، پشت کامپيوتر خودش که بشينه، پشت ماشين خودش که بشينه، تو ماگ خودش که قهوه بخوره و اخبار بی بی سی شو که بخونه اونوقت عاشقم می شه. بعد ديگه مهم نيست من هی برم تو اين مغازه ها دنبال مانتو بگردم. يه دونه مانتو داشتم فقط. هی نخريدم گفتم داريم می ريم ديگه. بعد اونم پاره شد. حالا انگاری امسال فقط برای باربی ها مانتو دوختن. مانتو ها اصلا از تنم بالا نمی ره، چه برسه به اينکه اندازه ام باشه. فکر نکنم با معيارهای جهانی خيلی چاق باشم. همه مدلا زشت و داهاتی شده. شبيه مانتوی خودم نيست. می گن تابستون مياد. الان زمستونه، اما بهار اومده خيلی وقته. شکوفه ها رو نديدی؟ اکباتان پر شکوفه شده. جوونه کوچولوهای درختا دراومدن. سبز خوشرنگ. من دلم تنگ شده. نمی دونم دلم برای چی يا کی تنگ شده. به خدا ايندفعه نمی دونم. فقط دلم تنگ شده. شايد برای يه حس خاصی. يه حسی که خيلی وقته سراغم نيومده. شايد دلم تنگ شده برای اون حسه که آدم غمش می گيره، بعد تنش داغ می شه، بعد پرت می شه تو بی وزنی و بی زمانی. همون حسه که از ياد آدم می بره همه چی رو. همونی که…
راستی بارون اومد ها! تازه داشتيم اون تصنيف شجريان رو هم تو ماشين گوش می داديم که می گفت “ای مه من، ای بته چين، ای صنم…” ولی چه فايده. يا دماغم از کار افتاده، يا اينکه اصلا اين بارونا خودشون بو ندارن!

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.