تئاتر زائر رو خيلی دوست

تئاتر زائر رو خيلی دوست داشتم. يه کار عالی از امجد بود. در واقع حکايت رنج بشری رو می خواست تو يه کپسول به خوردمون بده. مرغ بخت می ياد رو شونه يه پسری از يه خونواده فقير می شينه و برای همين اين پسر می تونه يه خواهش از شاه بکنه. پسر تا روز بعدش مهلت می خواد. مردمی که تو شهر بودن اينو می فهمن و همه شبونه خونه پسر سرازير می شن تا خواسته هاشون رو بگن. تلاقی و تضاد خواسته های بعضا نا معقول اين آدما هم خنده دار بود، هم گريه دار. خيلی چيزا رو اين تئاتر مسخره کرده بود. عابد مسئله دون، کدخدايی که می خواد حاکم بشه، شيخ و مرادی که اگه لازم باشه مريدهاشو وادار به قتل می کنه و آخرش می خواد رئيس مدرسه پادشاهی بشه، مردمانی که دختراشون رو معامله می کنن بدون اينکه به عشق فکر کنن، حرص و طمع آدماو …
همون مردم وقتی می بينن اين پسره اين کاره نيست و چيزی ازش نمی ماسه شروع می کنن به زدنش و لت و پار کردنش.
آخرش پسره از دیدن اینهمه رنجهای آدما و خرابی جنس ملت خل می شه و می گه ای کاش مادر منو نزائيده بودی و کاش می تونستم برگردم همونجايی که بودم و بعد می ره تو تابوت و می ميره. اونوقت مردم می رن تابوتش رو هوا می کنن و می گن اون منجی ما بود و ما درکش نکرديم و ای داد بيداد و اون در واقع تبديل به يک شهيد می شه.
آخرای تئاتر ديگه رسما اشک از چشام سرازير بود ولی آخرش رو دوست نداشتم. يه جورايی امجد يه راه حل برای ماجرا گذاشته بود و اونم مرگ بود. يعنی آخرش هيچ اميدی به اصلاح نيست. هر چند با حال و روز اين روزام خودم هم بدجوری دارم به اين موضوع اعتقاد پيدا می کنم. ولی خوب به نظر من بهتر بود آخر داستان رو معلق می ذاشت و می ذاشت به عهده تخيل تماشاگر. شايد بعضی هايی که از ظن خودشون يارش می شدن يه راه حل های ديگه ای هم پيدا میکردن. شايد يه راه حلی پيدا می شد…
به هر حال بازيها، دايلوگها، طراحی لباس و صحنه و کارگردانی حرف نداشت. حيف که برش می دارن اين هفته و نمی شه دو باره ديدش. ستون تئاتر کاپوچينو هم راجع به اين تئاتر مطلب خوبی نوشته بود.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.