رفته بوديم يه کارخونه ديگه

رفته بوديم يه کارخونه ديگه با اين هنديا. بعد طبق معمول مسئول هماهمنگی کارا که هيچ غلطی نمی کنه گند زده بود و ما تو سرما نيم ساعت وايساده بوديم منتظر ماشين که ماروبرگردونه. رفتم دم نگهبانی سر حراستيه داد و بيداد که آقا پس اين ماشين ما چی شد، کی هماهنگی کرده. ديدم يارو داره هر هر می خنده تو صورت من. می خواستم بزنم تو سرش، می گم چرا می خندی؟ می گه خانوم شما چقدر خوب فارسی حرف می زنين! اينم فکر کرده بود من هنديم! :((((((((((

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.