اگه همينجوری پيش می رفت

اگه همينجوری پيش می رفت حسابی خل و چل می شديم. منکه از هفته پيش از روزنامه کار برای ترجمه گرفتم. ديشب تا 6 صبح تمومش کردم و بعد ديگه نخوابيدم و هفت و نيم رفتيم جاده مخصوص کرج. يه کارخونه گنده خودروسازی. يه تعداد هندی اومدن می خوام نمی دونم فلان سيتم آی تی و مديريتی رو براشون نصب کنن و مترجم می خوان. من يه قيمت قلمبه پرت گفتم. نصفشو اگه قبول کنن خوبه. کمتر نمی ارزه. برای دو سالمون کار دارن! ديگه خيالم راحته اگه ويزا دير بياد. آدم که نمی تونه تا آخر عمرش در انتظار گودو بشينه که. خسته شدم از بس عين نوار هر روز جواب دادم ويزای من اومده مال آقای همسر نيومده. بابام کلافه ام کرده انگاری دست منه که ويزاهه نيومده.
خونه خودمون که بابا کماکان گيرهاشو ميده. خونه آقای همسر هم که يه جورايی چون 11 ساله توش زندگی نمی کنن خيلی مناسب زندگی نيست. مامانش هم نمی خواد الان مرتبش کنه ولی طفلکی مونده ايران که به ما برسه. ولی خوب کاش جور ديگه ای بود اين رسيدن. الان يه جورايی هيچ جا خونم نيست. دلم از همه بيشتر يه جايي رو می خواد که هم توش راحت باشم هم کسی بهم گير نده توش. يه خونه ای که حق داشته باشم حداقل نوع شير صبحونم رو و خيلی چيزای ديگم روخودم انتخاب کنم… خواهری عزيزم هم پاش شيکسته اومده پيش ما. خوبه عوضش به اين بهانه يه دل سير هم خودش هم سياوش رو می بينم.
حالا از فردا اين کاره جدی شروع می شه. فکر کنم وقتم کمتر شه. خيلی دلم می خواد بگم نه و فقط آقای همسر بره. محيط اونجا خشکه. ما سه نفر بوديم، من و يه دختره و اقای همسر، اما هر کی با ما حرف می زد فقط به آفای همسر نگاه می کرد و به اون توضيح می داد. دلم می خواست سرشون جيغ بزنم. بايد مقنعه سرم کنم. می گن مجبور نيستين ولی خودتون راحت ترين!! دلم می خواد فردا با روسری برم ببينم چه ريختی می شن.
هيچ چی اونجوری که من فکر می کردم نشده. همه چی متفاوته، همه چی. ولی خوب اگه يه خورده کار کنم سرم شولوغ شه خوب می شه.يه مدتی کار حسابی تعطيل بود. اونقده بايد کار کنم که وقت فکر کردن نداشته باشم. بايد شاگردهام رو هم شروع کنم. دلم برای شيده تنگ شده، آن لاين هم ديگه نمی شه 🙁

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.