از يادداشتهای شهر شولوغ تو

از يادداشتهای شهر شولوغ
تو خيابون ميرداماد، قد سياوشه پسره، ولی خوب مسلما 3 سالش نيست، ميخواد آدامس بفروشه، دستشو دراز می کنه به طرف سياوش، سياوش هاج و واج نگاش می کنه و فکر می کنه اين يه بازيه. تو پاساژای اکباتان دوره ات می کنن، آدامس، فال، چسب زخم، دمپايی. يکيشون می گه گشنشه. سمبوسه براش می خری. بقيه می ريزن سرش، با دعوا و کتک کاری از دستشون در ميره. پايين پله های مسجد با يه دختر کوچولو تند تند سمبوسه هه رو می خورن. تو فرحزاد گرمتر که بود سه چهار تاشون فال می فروختن. افعانی بودن همشون مگه نه؟ سر چهارراه کردستان دعا می فروشه يکيشون. دختر کوچولو با مامانش اسفند دود می کنه. دم راديولوژی که يخ کرده بودی تو قنداقش بقل يه مردی که شايد باباش بود پيچيده شده بود و احتمالا برای بار دهم مردی که شايد باباش بود داشت تعريف می کرد که بيماری لاعلاج داره و از شهرستان اومده و برای سلامتی عروستون کمک کنين.
تو راديولوژی سامان بلوار بيست تايی بودن. لاغر، لباسای کهنه و کثيف. شولوغ بود چون احتمالا تامين اجتماعی قبول می کرد. همه مامانا محکم بغلشون کرده بودن. بابای يکيشون همه جيباشو ريخت بيرون و 9 هزار و پونصد تومن رو گذاشت رو ميز و زنش گفت هزار تومن کم گذاشتی. تو راديولوژی….

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.