از يادداشتهای شهر شولوغ يه

از يادداشتهای شهر شولوغ
يه آرايشگاهه که مثل خيلی از آرايشگاههای ديگه تهرونه. با همه ژست و اداها، با همه عروسای زرق و برق دارش، آرايشگرای تيتيش مامانيش. و ذهنهايی که توی يه ناخون مصنوعی جا می شن. بايد ده صبح اونجا باشم که ساعت 3 حاضر باشم. مثل هميشه ساعتها کش ميان. مثل هميشه تو خط چشمها و ريملها و شينيون ها و تاج سرا زمان گم می شه. ساعت 3 ساعت 5 می شه. فيلمبردار عصبانی می شه و ماشين عروس تو خيابونای شهر ويراژ ميده که زودتر به آتليه برسه. مردم ذوق زده عروس رو نگاه می کنن. عروس سيگاری تا حالا نديدن. عکسا گرفته می شه، دسته گل عروس جا می مونه، دل عروس از اينهمه دير شدن و ماشين غمش می گيره. کميته ده بار مياد دم در مجلس عروسی و سبيلش چرب می شه و ميره. شبش همه با ماشيناشون دنبال ماشين عروس بوق می زنن. عروس خودش پشت رل نشسته. داماد دم در عروس رو بغل می کنه می بره هوا. برامون بادکنک گرفتن. شهر از صدای بوق ماشين و فلاشر پر شده. انگاری همه شهر داره برای عروس خوشحالی می کنه. يه نفر هم داره اون دور دورا گريه می کنه. مادر زمين هم همينطور. هيچکی نمی دونه سه چهار ساعت بعدش چه خبره. انگاری زمين غمگينه. خيلی غمگينه. چند کيلومتر اونورتر زمين طاقت نمياره و می ترکه. خيلی بد می ترکه. اونقدری که يه شهری رو که هيچوقت شولوغ نبوده به خاک و خرابه می کشونه. خاطره ارگ و پرتقال بم يه خاطره دور می شه. بچه ها می ميرن. خونه های خشتی و گلی که نمی دونن زلزله اصلا يعنی چی خيلی زود تموم می شن. بچه ها می ميرن. بزرگترا هم. تا جمعه عصری 20 هزار نفر مردن. جنازه ها عفونتشون شروع شده. مواد ضد عفونی کننده نيست. پتو نيست، غذا نيست، خون نيست. خيلی چيزای ديگه هم نيست. تلويزيون عزاداری راه انداخته و مجری ها با سوزو گداز دکلمه می کنن. ساعت 12:30 شبه. خيابونای تهران ديگه خوشحال نيستن. آسمون داره آروم آروم می باره. بعضی وقتا آسمونم يخ می کنه و برف مياد. بعضی اوقات زاری می کنه و شر شر می باره. باقاليای شهر هم سفت شدن. مردم صف کشيدن. خيابون وصال شولوغ شولوغه. همه اومدن خون بدن. تا چشم کار می کنه صف مردمه برای خون دادن. ساعت يک شبه. دم حلال احمر قلغله است. يه پرايد می زنه محکم به ماشين. مهم نيست. وانتها تند تند پر می شن برن فرودگاه. ماشين پشت ماشين مياد. مردم هر چی دارن تو خونه هاشون دارن بار می کنن ميارن. تلفنای هلال احمر پشت سر هم زنگ می زنه. دکترا و جراحا پشت سر هم زنگ می زنن و اعلام داوطلبی می کنن. مردم غمگينن. فردا صبحش دم فرودگاه يک دقيقه صدای هليکوپتراو آمبولانسا قطع نمی شه. آسمون ديگه رسما داره زاری می کنه. شهر غمگينه. ساختمونای بساز بفروشی هنوز در حال ساخته. مادر زمين داره بازم گريه می کنه. می دونه که زمين شهر ما هم همين روزا می ترکه. از حالا داره گريه می کنه برامون. يه نفر هم داره اون دور دورا گريه می کنه….

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.