بايد حتما بنويسم. اگه ننويسم

بايد حتما بنويسم. اگه ننويسم احتمالا خفه می شم. همه اين چيزا از قدرت من خارجه. دلم می خواد يه گوشه خلوت و آروم برم قايم شم. حتی سی دی هام هم پيشم نيست. اشکالی نداره البته. هميشه موزيک وبلاگ آقای معروفی هست. من دلم شور می زنه. بالاخره کارتهارو پخش کرديم. لباسم حاضره. فردا بايد برم آرايشگاه. اززنيکه بدم مياد. يه مشت ژست و ادا. صد رحمت به الهه جون خودمون. يکشنبه وقت پوست، سه شنبه وقت ناخن و ابرو، پنجشنبه وقت کوفت. و من احمقی که تن به اين کار دادم و بقيه کارا. پولهايی که اين وسط حروم می شه. من دلم می خواست فقط يه پارتی باشه که دوستام باشن. حالا مجبورم دونه دونه دوستام رو خط بزنم که جا برای فک و فاميل باشه. بعد بايد اونشب عين اين احمقا يه لباس سفيد بپوشم و مرکز توجه باشم و نتونم مثلا به چيزی ناخونک بزنم يا حتی بشکن بزنم. اون شبی می خواستم بزنم شيکم مرتيکه رو پاره پوره کنم وقتی داشت سر قيمت خونه و اينکه چقدر کارش خوبه و قيمتش بالاست حرف می زد. از اين بيزنس عروسی حالم بهم می خوره. مهم نيست که حتی از ملت بخوای به جای آوردن سبدای گل بی مصرف به بيمارا کمک کنن. حالم از به به چه چه گفتنا موقع اين مساله بهم می خوره. ديگه به شک افتادم که نکنه واقعا برای همين اين کارو کرده بودم. مهم نيست حتی اگه لباسم سفيد سفيد نيست، مهم نيست حتی اگه خياطم رو راضی کرده باشم به جای منجوق و مرواريد گل پارچه ای چهار پر و شکوفه نسترن روی لباسم بدوزه. اينم مهم نيست که زير بار تور عروسی نرفتم و کله قند هم قرار نيست بالای کلم بسابن و قيافه آرايشگره موقع ديدن گلايی که برای سرم درست کردم چه ريختی می شه. مهم اينه که منم دارم جا پای همونايی ميذارم که تو دلم کلی ازشون ايراد گرفتم. خيلی بده که بازم نتونی برای زندگی خودت، عروسی خودت تصميم بگيری. هنوزم ديگرانن که برات تصميم می گيرن.
بايد خوشحال باشم، اما دلم شور ميزنه. استاد مشاور عزيز که تازه وارد صحنه شده داره اذيتم می کنه و نمی خواد فعلا بخونه تز رو. من بايد تا 1 ماه ديگه دفاع کنم. به نظر يه شوخی دور مياد! بايد صبح برم پرينت بگيرم ازش، نه، بايد صبح برم پرو آخر لباسم، نه، بايد برم آرايشگاه برای وقت پوست. يادم باشه سر راه کارتهای باقيمونده رو پخش کنم. نه، اول بايد يه سری ديگه کارت چاپ کنيم. دلم می خواد دوباره برگردم به پنج سالگيم و برم بچپم تو اون خونه چادری اسباب بازيم و باربی بازی کنم. من هنوز بچه ام. پنج سالمه، دو سالمه، من هنوز به دنيا نيومدم. من يه نطفه ام. نه، من هنوز تو ميوه هام. هنوز اون ميوه ها رو نخوردن. زوده، خيلی زوده. من هنوز دلم می خواد شبا يک ساعت بشينم تو توالت و با مردی که حالا همسرم شده يواشکی پچ پچ کنم پای تلفن و سيگار بکشم. من هنوزم دلم می خواد شيطونيهای بدون فکر بکنم. من نمی خوام بزرگ شم. حواسم به نمکدونای خونه باشه که چرب نمونن و قوری چايی رو هر شب خالی کنم و صبح چايی دم کنم. من دلم می خواد تا صبح فقط شرو ور بنويسم. دلم می خواد تو مه و برف ديزين غلط بخورم و گم بشم و شايد هم بميرم. فقط چند روز ديگه اجازه اين کارا رو دارم. فقط چند روزه ديگه خودمم. می ترسم. هنوز نمی دونم جنبه ما شدن رو داشته باشم يا نه.
سرويس طلا آينه دقم شده. غرغرای مامان که چرا اونو نبرديم نور علی نوره. من از همه طلاهای اونجا بدم ميودمد. دلم همون انگشتر عقيق مامان بزرگم رو می خواد که تو توالت کافه شوکای اکباتان جا گذاشتم و ده دقيقه بعدش ديگه اونجا نبود. من دلم اون گوشواره های آويز الماس بازار تجريش رو می خواد. نه، اصلا من دلم همون گوشواره های شيشه ای زمان دختری مامانم رو می خواد. دلم می خواد تا آخر دنيا فقط همونا گوشم باشه. هزار تومنم نيست قيمتش. ولی خوشگله، سبکه، مثل خيلی چيزای ديگه سنگينی نمی کنه رو قلبم.
من دلم می خواد تا قبل از اون روز گم بشم تو هوا، تو صدا، تو آسمون، تو دريا. دلم می خواد تموم شم. همه انرژيم رفته. ترسيدم عين سگ. دلم شور می زنه. برای هيچ کدوم از اونايی که ممکنه دل آدم شور بزنه دلم شور نمی زنه، دلم برای خودم شور ميزنه، برای اينکه تموم بشه همه چی، همه اون دختر ديوونه خل و چل تموم بشه. از اينکه روحم بکارتش رو از دست بده می ترسم. از اينکه ديگه دختربچه نباشم می ترسم. از اينکه تاج کاغذی رو سرم گذاشته شه می ترسم. از اينکه همه چی تموم بشه ولی من تموم نشم می ترسم. يا با هم تموم شيم يا هيچی تموم نشه. از اينکه ديگه ته دلم نلرزه و دستام داغ نشه می ترسم. از اينکه همه چی معمولی شه می ترسم. از اينکه موقع رقص لباسم از تنم بيفته پايين می ترسم، از اينکه نگاهای مردم رو نتونم تحمل کنم می ترسم. از اينکه خودم ديگه نباشم می ترسم. از معمولی شدن می ترسم….

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.