اين نوشته برای يک عالمه

اين نوشته برای يک عالمه آدم نوشته شده و نوشته نشده. اميدوارم کسی اشتباهی نگيره! يه بارم خورشيد بيانيه صادر کنه، چه اشکالی داره؟ خوب بالاخره آفتاب لب بومه، روز کارش تمومه!!!!!
***
بايد بنويسم. مهم نيست که الان ساعت 3 نصفه شبه و من فردا بايد صبح پاشم برم دکتر. مهم نيست که هزار تا کار ديگه دارم. بايد يه خورده اراجيف تو وبلاگم بنويسم که احساس کنم دوباره همون آدم نرمال قبلی هستم (البته اون موقعش هم چندان نرمال نرمال نبودم!)
هرکاری می کنم ديگه حال و حوصله ندارم در باره مصر بنويسم. اونجا هرروز می نوشتم تو يه فايل ورد و فقط چون تنبليم ميومد عکسا رو آپ لود کنم مطلبم رو پابليش نمی کردم. مطلب وبلاگ هم که فقط بايد يه بار نوشته شه و به نظر من مطلبی که باز بينی بشه و دوباره نويسی شه به درد وبلاگ نمی خوره. همه اون نوشته ها هم که پر زدن و رفتن. پس بگذريم.
فعلا فقط بايد اينجا بنويسم که جای ديگه ای ننويسم. يه حرفاييه که هيچوقت نبايد نوشته شن، نبايد به وجود بيان، نبايد تو ذهن آدم هی وول بخورن. اينجا حواسم هست که حرف زيادی نزنم. پس اينجا که نمی نويسم و هيچ جای ديگه هم نمی نويسم. اين وبلاگ برای من يه مشکل بزرگ شده. ديگه اصلا نمی تونم اون چيزايی که واقعا دلم می خواد رو توش بنويسم. ديگه خيلی از آشنا های آقای همسر اين وبلاگ رو می خونن و خوب يه جوريه بيان اينجا سر از زندگی خصوصی من در بيارن. اينجا آدم بايد مواظب حرف زدنش باشه. حيف که مثل اون قديما نيست. اگه مثل اون اولا بود چه چيزهايی که اينجا نمی نوشتم. حالا دوباره بايد برم سراغ همون دفتر خاکستری و حواسم باشه که هيچکس نخوندش. به اين جور دفترا ظاهرا می گن دفترچه ممنوعه.
ولی خوب يه موقعی يه چيزايی رو توی هيچ دفترچه ای هم نبايد نوشت. کلمه ها روح دارن. بعد می تونه اون روح کلمه ها دردسر ساز شه. اون موقعست که آدم مياد تو وبلاگش اراجيف می نويسه، اراجيف بدون روح. بايد يه فکری به حال اين وبلاگ بکنم…
**
مدتها منو هم اسير يه توهم کرد. تئوری توطئه، خود بزرگ بينی، خيلی چيزای ديگه. من يادم رفته بود که کسی با خورشيد خانوم، معمولی ترين زن اين دنيا کاری نداره. اسير اون توهم شدم. يه مدتی ترسيده بودم. خودم نبودم. آقای تئوری توطئه، خيلی اذيتم کردی. خيلی درد داشت وقتی فهميدم چقدر خيالبافی کرده بودی. ديگه گول نمی خورم. حس بدی داره گول خوردن از يه کودک. چقدر عصبانيم از دستت….
***
ولی آدم اين وسط می تونه کلی هم خوشحال باشه. می تونه تو تب بسوزه و هی هذيون بگه و تنش داغ و داغ تر شه. راستی فيلم Sliding Doors رو ديدی؟ کاشکی ببينيش. راجع به اينه که اگه يه اتفاقی به شکلهای مختلف بيفته چی می شه. چه حس خوبی به آدم ميده وقتی آدم می فهمه اين يه دفعه تو خواب و خيال نبوده و حسهاش واقعی بودن. مهم نيست چی بوده، چی شده. حالا ديگه کلی انرژی دارم به جنگ هر چی تاج و تحت کاغذيه برم. حالا شايد بتونم اون تاج و تحت رو واقعيش کنم. اونوقت يه خبر خوب دارم، برای خودم، برای همه اونايی که می دونن اون تاج و تحت الان فقط کاغذيه. چقدر حالم خوب شد يهويی امروز صبح. آدم نمی تونه با تقديرش مبارزه کنه. چقدر خوب می شه اگه آدم تقديرشو دوست داشته باشه. اونوقت همه چی روبراه می شه. همه جا پر از خبرای خوش می شه. می خوام تقديرمو دوست داشته باشم. کاشکی بشه. فکر کنم فقط بايد يه ماه ديگه صبر کنم….

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.