(اينا رو ديشب نوشتم، اما

(اينا رو ديشب نوشتم، اما نمی دونم چرا پابليش نشده بود!)
خوب بالاخره من رسيدم بيام آن لاين. ديروز خيلی خسته شدم، البته سفر خيلی راحت بود، ولی من از روزای قبلش بی خوابی و خستگی شديد داشتم. پروازمون با امارات بود. کيفيت و اصولا مدل سرويس غذاش خيلی شبيه ايران اير بود(منهای سيستمهای صوتی تصويريش و مهموندارای خوشگلش، مخصوصا پسراش!). وقتی رسيديم فرودگاه دوبی و رفتيم تو فری شاپاش چرخ بزنيم تا 3 ساعت ترانزيت سپری شه يه جوری بودم انگاری غم عالم اومده سراغم. دست خودم نبود و همش گريه ام می گرفت که چرا کشور ما با اينهمه سابقه تاريخی و فرهنگی بايد اينقدر عقب مونده باشه و شهری مثل دوبی تو همين چند سال گذشته يهويی اينقده پيشرفت کنه. فرودگاهش که خيلی خوب بود. هواپيمايی امارات هم که تو چند سال گذشته هميشه يا او ل شده يا دوم تو رده بندی بهترين شرکتهای هواپيمايی. در صورتی که تو سالهای دور ايران اير يکی از بهترين ها بوده و حالا…
ولی وقتی پاتو ميذاری تو قاهره ديگه دلت برای تهران تنگ نميشه! از همون فرودگاهش همه چی آدمو ياد تهران ميندازه. شولوغو کثيفو خرتوخر. ايرانيها رو خيلی اذيت می کنن. البته خدارو شکر چون يکی اومده بود دنبال ما، ما زياد اذيت نشديم و همش 1 ساعت معطل شديم. دو تا پسر گوگوری ايرانی هم بودن که فهميديم قاری قرآنن و برای مسابقه تو قاهره اومدن. اونا هم کلی معطل شدن و شاکی بودن که تو ايران قاری های مصری رو از پاويون می برن و اونوقت تو قاهره با اينا اينجوری می کنن. بگذريم! قيافه هاشون که اصلا به قاری بودن نميومد و خيلی پسرای ماهی بودن.
رانندگی مصريا به همون بدی ايرانی هاست. خيابونا کثيفه و نمای ساختمونا زشته. اما چيزی که جالبه وضعيت حجابه. اينجا حجاب اجباری نيست اما زن محجبه خيلی زياده. هرکی دوست داره حجاب داره و هرکی دوست نداره حجاب نداره. هيچکس هم به کس ديگه چپ چپ نگاه نمی کنه. خيابون بنديها هم تازگيها مثل اينکه بهتر شده و سرتاسر بعضی از خيابونا روپل کشيدن که آدمو ياد سيد خندان خودمون ميندازه.. يه تونل 2، 3 کيلومتری هم زير شهر کشيدن برای رفت و آمد ماشينا. چيزی که تهران خيلی بهش احتياج داره. ماه رمضون رو هم که اينا عيد ميدونن و همش به هم تبريک می گن.تقريبا همه مسلمونا روزه می گيرن اما رستورانا هميشه بازن.
امشب رفتيم يه خورده شهرو گشتيم و کنار نيل هم رفتيم. تو شب که خيلی قشنگ بود. حالا بايد تو روز برم ببينمش. اما از همه اينا مهمتر بودن با بابای آقای همسره. واقعا احتياج داشتم که ببينموشون. يه جوريه که حضورشون تو زندگی ما (و مطمئنم تو زندگی خيليای ديگه) هميشه آرامش بخش بوده. حالا سعی می کنم عکسايی رو که می گيريم بذارم تو وبلاگم. اين دو تا عکسايی که الان گذاشتم اين زير زياد واضح نيستن چون تو شب گرفتيم. ايشالا اگه فردا زودتر از خواب پاشديم و وقتی هنوز هوا روشنه رفتيم بيرون بازم عکس می گيرم.




آسمون پر از ابر ايران




نيل




نيل

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.