من يه ذره هيجان دارم!

من يه ذره هيجان دارم! ساعت 9 شب تازه رسيدم خونه به لطف شيده عزيز که ساعت 10 شب اومد خونمون چمدون من بالاخره بسته شد.(ما بالاخره اين چند روزه بهم رسيديم و تا تونستيم حرف زديم و يه خورده خالی شديم!) خوشحالم که می تونم از ايران خارج شم و يه خورده فراتر از مرزهای جغرافيايی دور و اطرافم رو هم ببينم. اين سفر يه خوبی ديگه هم داره و اونم اينه که ديگه حتی اگه بخوام نمی تونم هی برم دنبال کارام بدوم و می تونم دو سه هفته ای آروم بگيرم. احساس بدی بهم دست داده بود تازگيا، مخصوصا اين دو سه روز اخير به خاطر اينکه ارتباطم با آقای همسر خيلی کم شده بود. از صبح تا شب با هم بوديم اما همش دنبال دوييدن دنبال کارا اونم تو اين شهر شولوغ که تو ماه رمضون ديوونه تر هم شده. آدم اگه يه خورده حواسش نباشه يه دفعه می بينه که چند روزه که با يه آدمی بوده، اما هيچوقت درست حسابی تو چشمای اون آدم نگاه نکرده و حالشو نپرسيده. هميشه از اينکه يکی از شخصيتهای نمايشنامه های پينتر بشم می ترسيدم. آدما وفتی با هم نتونن ارتباط برقرار کنن به پوچی می رسن تو رابطه اشون. عين نمايشنامه های ابسورد هارولد پينتر. (نمی دونم چرا يهويی ياد خدا بيامرز دکتر مژده افتادم و کلاسهای پينتر خونی و خيلی چيزای ديگه) خيلی بايد مواظب باشم که هيچوفت ارتباط قطع نشه، ختی اگه زير فشار کار بميرم! به اين سفر هم خيلی اميدوارم. فکر می کنم که يه در جديده به روی ارتباط بيشتر.
تا برگردم خدافظ، هر چند که احتمالا از همون فردا شب آن لاين بتونم بشم و ماجراهای سفر رو بنويسم.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.