من دوباره فردا (يعنی امروز

من دوباره فردا (يعنی امروز ديگه چون ساعت الان 4:30 صبحه!) دارم ميرم شمال تا فصل بعدی تزم رو بنويسم. اين فصل راجع به زنای مسلطه، يعنی زنايی که برعکس زنای فصل قبلی که فلج بودن، رو خودشون و محيط اطرافشون کنترل دارن. هر چی بيشتر رو جويس کار می کنم بيشتر باهاش حال می کنم، در صورتی که بار اول به جز 3 تا داستان دوبلينی ها بقيه اش برام خيلی معمولی بود. ايندفعه مجبورم خيلی فشرده تر کار کنم (يعنی کار کنيم چون جور اصلی کار رو آقای همسر داره می کشه!) که بتونم تا چهارشنبه تمومش کنم و برگردم تهران دنبال جا بگرديم برای عروسی.
دلم برای کاپوچينو لک زده و خيلی ناراحتم که نمی تونم کمک بچه ها کنم. بخش انگليسی زنان ايران هم که تقريبا خوابيده. يک عالمه کتابای نخونده تلمبار شده. تو اين هفته انجمنهای غير دولتی زنان هم ميرن خانم عبادی رو ببينن که من نمی تونم برم چون نيستم. ولی عوضش برای اولين بار تو دو سال گذشته برای اين تز انگيزه پيدا کردم، مخصوصا که استاده که خونده خوشش اومده و فقط چند تا ايراد شکلی ازش گرفته. خلاصه که بعضی اوقات زندگی آدم طوری می شه که نمی تونه همه اون چيزايی رو که می خواد داشته باشه. اميدورام تو دی ماه همه اين کارا تموم شه و من بشم دوباره همون آدمی که بودم. دلم برای خودم خيلی تنگ شده.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.