از يادداشتهای شهر شولوغ مثل

از يادداشتهای شهر شولوغ
مثل هميشه دير شده. مثل هميشه کنسرت نيم ساعت دير شروع شده و نيم ساعت دير تموم شده. من نبايد الان اينجا باشم. قرار بوده جای ديگه ای باشم. به ساعتم نگاه می کنم. هنوز وقت داريم. نيم ساعت به ساعت نه مونده. دم پارکينگ نمايشگاه ترافيک افتضاحه. کلاژ، ترمز، نيم کلاژ، گاز، بنزينی که داره تموم می شه. 9:30 به نزديکيای جاده مخصوص می رسيم. تا از گمرک رد شه نيم ساعت سه رب طول می کشه. رمپ اکباتان به جاده مخصوص رو که ميايم پايين شوکه می شيم. تا چشم کار می کنه ماشينه. جاده مخصوص پارکينگ ماشين شده. کلاژ، ترمز، نيم کلاژ، گاز، ترمز، ماشينو خاموش کن. يکی غر می زنه “مردم مريض دارن، اگه يکی اينجا بميره کی می خواد جوابشو بده.” ساعت ده و نيمه. از دم رمپ به جلوی ورودی اکباتان می رسيم. ماشينا همه کنار جاده مخصوص پارک کردن. يه ماشين پارک شده رو هل ميديم بره جلو، يه ماشين پارک شده ديگه رو هل ميديدم بره عقب. ماشينو می چپونيم بين اون دو تا و پياده پا می شيم ميريم. ورودی به فرودگاه رو يه جرثقيل بسته. ساعت يازدهه. مردم دارن از مقابل ما پياده ميان. روسری های سفيد، گلهای سفيد. پلاکاردی که امضای خانواده های زندانيهای سياسی رو داره. مردمی که شعار ميدن. الگانسهای پليس ميان و خواهش می کنن مردم متفرق شن و راه بدن. بلندگوی آقای پليس می گه مردم مريض دارن، حاجی دارن. از نگاهای مردم می شه فهميد که حرف بدی زده. يه بلندگوی ديگه می گه اگه مجبور شيم برخورد کنيم اونوقت می گين ما خشونت به خرج داديم. “کاظمی، کاظمی، راهت ادامه دارد”، “مرتضوی…”…گلهای سفيد. يه ماشين جيپ به من پلاکارد زنان ايران رو ميده. نمی دونم منو شناخته يا همينجوری پلاکارد رو داده.
” Women’s Right Is Human’s Right”
بچه ها رو می بينم. “بالای صد هزار نفر بودن” “همش پنج دقيقه رفت بالا حرف زد.” “يه هاله ای ازش ديدم.” “صداش اصلا نميومد.” برای کسی مهم نيست. امشب مهرآباد شبيه هيچ جای ديگه ای نبود. خيليا نديدن، خيليا نشنيدن، خيليا نرسيدن. مهم نيست. امشب شبيه هيچ شب ديگه ای نبود. ساعت دوازده و نيم شده. پياده ميريم طرف ماشين. جاده مخصوص خلوت شده. يه نفر رد می شه و می گه “ديگه هيچ چی مث قبل نمی مونه.” سيگارمو خاموش می کنم. پمپ بنزين خيلی خلوته.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.