الان در وضعيت فجيع مسخره

الان در وضعيت فجيع مسخره ای به سر می برم. ديشب که اومدم خونه تا رفتم تو اتاقم و چراغ رو روشن کردم ديدم يه موش گنده بدترکيب سياه از روی کتابخونه ام پريد پايين و رفت زير تختم. البته احتمالا از صدای جيغ من سکته ای چيزی کرده مرده چون ديگه صداش در نيومده. مامانم ميگه خيالاتی شدم، بابام هم می گه از راه فنکوئل اومده تا الانم غذا گيرش نيومده و رفته. فعلا تو همه سوراخ سنبه های اتاقم مرگ موش گذاشتيم. منم شبا تو هال می خوابم. البته جرات ندارم رو زمين بخوابم و روی کاناپه می خوابم. ديشب حتی جرات نکردم برم تو اتاق روزنامه هام رو بردارم و تنها چيزی که دم دستم بود کتاب “سهم من” بود که از بس تعريفشو شنيده بودم برای خواهرم خريدم. تا صبح نشستم خوندمش و ساعت 5:30 صبح با احساس حماقت و عصبانيت به خاطر خوندن يه کتاب دانيل استيلی گرفتم خوابيدم. ديگه امشب ديدم بايد يه سری به ميل باکسم بزنم. فعلا چمباتمه زدم روی صندلی و هدفون گذاشتم تو گوشم و صدای موزيک رو تا ته بلند کردم که اگه آقا موشه خيال راه رفتن به سرش زد صداشو نشنوم بميرم! فکر کنم اين اتفاق مجازات بلاهايی بود که دوم دبيرستان سر معلمهامون در آورده بودم.
با بچه ها قرار گذاشته بوديم هر روز سر يه زنگی من وسط سکوت کلاس يهويی جيغ بنفش می کشيدم و می گفتم موووووووووش. معلمهای بدبخت از ترس به حال سکته ميفتادن و کلاس يه نيم ساعتی تق و لق می شد. ناظمها هم مونده بودن که اين چه موشيه که فقط سر از کلاس ما در مياره! يه دوستی هم داشتم که هميشه با وجود اينکه از قبل بهش می گفتيم می خوايم چيکار کنيم باز با جيغای من می ترسيد و گريه اش می گرفت!
يه بار معلم طرح کادمون که يه خانوم تيتيش مامانی بود از ترس از کلاس دويد رفت بيرون و نزديک بود از پله ها بيفته. حالا فکر کنم خدا داره مجازات می کنه! ولی واقعا تو اين هيرو و ير همين موشه رو من کم داشتم. هنوز جای پاهاش رو لبه خاک گرفته کتابخونه ام هست. من می ترسم!

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.