قاعدتا بايد الان مشغول آپ

قاعدتا بايد الان مشغول آپ ديت کردن سايت فستيوال باشم و خبر اختتاميه فردا رو بزنم. نه، قاعدتا بايد الان مشغول 300 تا ايميل بی جواب مونده باشم. ولی نه! قاعدتا بايد الان تو تختم باشم و لالا کرده باشم. آخه ساعت 5 صبحه. ولی خوب آدم يهويی هوس می کنه بنويسه. از همون مدل نوشته ها که خيليا بدشون مياد. از همون احساساتياش! از همون گل گلدونياش. آدم بعد از مدتها گوشش کنه يهويی ياد خيلی چيزا ميفته. نه، اصلا آدم نبايد ياد چيزی بيفته! انگاری عادت کرده بودم به غم و غصه! بعدشم که همچين يه کله افتادم تو اين کاره که اصلا نفهميدم روزام چه جوری می گذره. فرهنگسرای نياوران اون سر شهره. هر روز می رم اونجا. يه برنامه ای که می تونست خيلی توپ باشه اگه برنامه ريزي بهتر بود. يه برنامه ای که من هر روز کف می کنم چجوری تا الان دووم آورده. فردا تموم می شه و من می رسم فکر کنم ببينم اصلا چی به چی شد. چرا ايندفعه که رفتم شمال اصلا احساساتی نشدم. چرا اينقده خوش گذشت. بعدش ببينم چجوری می شه بقيه پول رو گرفت. بعدش هم اينکه دلم برای کلی آدم تنگ شده.
شمال نزديک همونجايی بوديم که عيد بوديم. نزديکای صلاح الدين کلا. يه شهرکی آخر دنيا. کلی بايد تو خاکی بری تا بهش برسی. می خوام برم يه مدت اونجا زندگی کنم. فعلا هفته ديگه يه دو هفته ميرم اونجا که ديگه تزم رو تموم کنم. تلفنشم کار نمی کنه خوشبختانه. خودمو بکشم هم نمی تونم اونجا آن لاين بشم. از خودم کلی دور افتادم. اصلا برای خودم وقت ندارم. تازه کلی دلم برای کاپوچينو هم تنگ شده بود. از اونم دور افتاده بودم. بعدش دلم هم گم شده بود. فکر کنم فردا که فستيوال تموم بشه پيداش کنم. شايد هم تو شمال. شايد هم…
برم لالا کنم تا بيشتر از اين هذيونات خواب آلود نگفتم!

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.