خوب من مثل اينکه بايد

خوب من مثل اينکه بايد باز يه چيزی رو توضيح بدم. من خودم رو فمينيست نمی دونم و ادعای فمينيست بودن هم ندارم. دليلش هم اينه که آدم بايد وقتی ادعای چيزی رو بکنه که در موردش آگاهی کامل داشته باشه. به نظر خودم متاسفانه هنوز خيلی خيلی مطالعاتم کمه و هنوز خيلی کار دارم تا بتونم خودم رو صاحب يک ايدئولوژی خاص معرفی کنم. اما شديدا مسائل مربوط به زنان رو دوست دارم و سعی می کنم هر کاری که از دستم براد برای فمينيستها بکنم. برنامه آينده زندگيم هم اينه که هرجوری هست تو تحصيلاتم مطالعات زنان و مسائل مربوط به فمينيسم رو هم بگنجونم و اميدوارم بتونم يه روزی با اطمينان بگم که يه فمينيستم.
و اما کاری که من در مورد شرايط ضمن عقد کردم فمينيست بازی نبود. من فقط خواستم با شرايط برابری با همسرم زندگی مشترک رو آغاز کنم. درسته که قانون ما خيلی ايراد داره، اما من الان تو جايگاهی نيستم که با قانون مبارزه مستقيم کنم. ما وقتی عرف جامعه امون هم در مورد يه چيزايی مشکل داره، حتی اگه قانون هم عوض بشه کار زيادی از پيش نمی بريم. من می دونم برای اينکه تو جايگاهی قرار بگيرم که بتونم کار مفيدی انجام بدم، حالا حالا ها کار دارم. ولی حداقل می تونم در مورد زندگی خودم اين تصميم رو بگيرم، و می دونم که با کاری که کردم، برای دخترای فاميل و دوست و آشنا هم اين راه يه خورده باز تر می شه. حالا اگه فلان خاله خانباجی در مورد عروس بعدی چنين شرايطی رو بشنوه، دهنش شيش متر باز نمی مونه و نهايتش سه متر باز می مونه. همين که چند تا ايميل داشتم از چند تا دختر که می خوان کاری مشابه من بکنن و چند تا سوال ازم پرسيدن، برای هفت پشتم کافيه. و همين که ديگه در و همسايه به دختری که بدون مهر ازدواج می کنه به چشم يه دختر بی ارزش بدبحت بيچاره نگاه نکنن خودش خيليه.
در مورد بيمه هم، اين چيزی نبود که من به عنوان مهر بخوام. همسر من اصولا رشته اش با بيمه مرتبطه، و من به خاطر ازدواج با اون از پوشش بيمه خدمات درمانی بابام بيرون ميام، و همسرم داره منو می بره به يه کشور کمی غريبه برای من. اين در واقع يه هديه ازدواج بود به من، که بيچاره از همون روز سوم هم با پرداخت پول راديوگرافی پای من پرداختش رو شروع کرد. من الان به خاطر شرايط خاصی که پيش اومده تا يه مدتی نمی تونم کار کنم. قراره که يه مدت اون اسپانسر من بشه تا من بتونم برگردم سر کار و بعد منم بتونم تو زندگی مشارکت کنم و مسلما بعدا جبران می کنم. اين بيمه در حال حاضر جزئی از اون پشتيبانيه و من ازش ممنونم که با اين کارش يه اطمينان خاطر بزرگ بهم داد.
اما در مورد گريه کردن، من نمی دونم چه ايرادی داشته که من گريه کردم؟ من احساس بيچارگی زيادی می کردم، و فکر می کردم هيچ راهی وجود نداره. برای همين هم گريه می کردم. اگه خوشحال می شين بازم از ضعفهای من بشنوين اينم می گم، که حتی به خودکشی هم فکر کردم. من دلم نمی خواست زير بار قراردادی برم که ارزش منو در حد هزارتا سکه پايين ببره، هيچ راهی هم جلوی روم نبود. مسلما اگه پدر آقای همسر پادرميونی نمی کرد و کمکم نمی کرد، من موفق نمی شدم. به شما هم پيشنهاد می کنم هروقت ديدين دلتون داره می ترکه گريه کنين و بعدشم وبلاگ بنويسين! خيلی بهتر از اينه که آدم همه چی رو تو خودش بريزه و بعدا خدای نکرده دچار تومورهای سرطانی بشه.
وای چقدر ور زدم! ببخشيد توروخدا. نمی دونم چرا احساس کردم اگه حرف نزنم می گن لالم!
پ.ن. راستی کی گفته فمينيستا نبايد شوهر کنن؟!!! ؛)

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.