رسمی ترين ازدواج وبلاگی! پينکفلويديش

رسمی ترين ازدواج وبلاگی!
پينکفلويديش خواهر عزيزم که تو تمام اين سالها، يعنی از 11 سال پيش بهترين دوست من بوده با پيام چرندياتی، داداشی عزيزم، امروز ازدواج کردن. نمی تونم بگم چقدر خوشحالم. هنوز خودم حاليم نيست که چيکار کردم. پينکفلويديش هم احتمالا همين حس رو داره! ولی همين که دو تا آدمی که اينقدر دوسشون داری واينقدر گل هستن بخوان برای بقيه عمر در کنار هم زندگی کنن آدم رو کلی خوشحال می کنه.
پينکفلويديش امشب عين ماه شده بود. با يه لباس سبز روشن خوشرنگ. پيام هم که انگار نه انگار عروسيشه! تمام مدت ما رو خندوند. از محضر گرفته تا تو رستوران و خونه. تيريپ مردونه اش منو کشته! بيچاره خبر نداره همين روزا بايد به جای سايت مردونه زی زی دات کام راه بندازه!:)
از رستوران که برمی گشتيم خونه سبد گل حلقه ها رو گذاشتيم لای برف پاک کن ماشين آقای همسر و اين ماشين برای بار سوم شد ماشين عروس. چپيده بوديم تو ماشين و بوق بوق می کرديم و دست می زديم و می رقصيديم. هر کی تو اتوبان ما رو می ديد فلاشر می زد و بوق می زد. يه جا هم آقا پيام که پشت رل بود بقيه رو گذاشت سر کار و شروع کرد تو اکباتان دستی کشيدن و دور خودش چرخيدن. بقيه ماشينا هم فکر کرده بودن بايد همون وری برن و دور ما چرخيدن! تو ماشين هم از ماجراهای کلاس آموزش پيش از ازدواج و فيلمی که براشون گذاشته بودن تعريف کرد که ديگه ما مرده بوديم از خنده. حالا احتمالا همين روزا ماجراهاش رو می نويسه تو وبلاگش.بعد هم رفتيم خونه. يه جمع کوچيک جمع و جور بوديم. ولی اونقدر رقصيديم که من ديگه دارم از پادرد می ميرم. تازه خوبه من ديروز پام پيچ خورده بود!
(پينکفلويديش هم با شرايطی تقريبا مشابه من ازدواج کرد و مهر نگرفت و به جاش حق طلاق گرفت، هر چند که پيام حاضر بود مهريه بالايی رو قبول کنه.)
خلاصه که اينم از يه عروسی ديگه که منو از هر عروسی ديگه ای تو اين دنيا خوشحال تر کرد.
پينکفلويديش و پيام عزيزم: ايشالا که سالهای سال کنار هم زندگی کنين و جوون بمونين و خوشبخت بشين و مارو مثل هميشه از خنده روده بر کنين! ؛)

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.