ناراحت می شه می گم

ناراحت می شه می گم عاشقش نيستم. هر حسی که اسمشو عشق گذاشتم بد جوری حالمو گرفت و منو خورد کرد. فهميدم که اسمشون عشق نبوده. عشق يهويی به وجود نمياد. نيمه های گمشده که همو می بينن دوست دارن زود عاشق هم بشن. اما طول می کشه. عشق از عشقه مياد. يه نوع پيچک. دو تا پيچک وقتی يه خورشيد داشته باشن شروع می کنن هردوشن به سمت اون خورشيده برن. اگه خودشون هم رشد کنن به هم می رسن و تو همديگه گره می خورن، هر چی ساقه هاشون بلند تر بشه بيشتر تو هم ديگه گره می خورن. دو تا آدم هم همينجورين. اگه خورشيدای زندگيشون يکی باشه، اونوقت به يه سمت حرکت می کنن و يواش يواش به هم می پيچن. حالا هرچی بزرگتر شن و بيشتر رشد کنن بيشتر بهم می پيچن. وقتی حسابی تو همديگه بپيچن، ديگه سخت می شه ازشون جداشون کرد. من فکر می کنم اين همون موقعيه که آدما عاشق هم می شن.
من و اونم يه خورشيد داريم. سر پيچکامون هم دارن می خورن بهم. حالا حالا زمان لازمه تا رشد کنيم و بيشتر بهم بپيچيم. حالا حالا ها مونده تاعاشق بشيم. من نيمه های گمشده ای رو ديدم که تو ميانه راه عاشقی از هم جدا شدن، يا يهويی باغبون اومده با داس از هم جداشنو کرده، يا يهويی خورشيداشون فرق کرده. من پيچکايی رو ديدم که خيلی هم تو هم پيچيده بودن اما يه دفعه يکيشون رشدش کم و کم تر شده و اون يکی رشدش زياد تر و از هم دور افتادن. من پيچکايی رو ديدم که آفت زده شدن و مردن.
من عاشقش نيستم چون هنوز شاخه هامون از هم دورن. من دوسش دارم چون خورشيدش همون خورشيديه که کلی دنبالش گشتم و به زحمت پيداش کردم. من دوسش دارم چون از بوی خاک بارون زده خوشش مياد…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.