وای خدا چقدر هوس کردم

وای خدا چقدر هوس کردم اينجا بنويسم يهويی! اصلا امروز همه چی رنگ و بوی قديم رو ميداد. خل و چل بازيای قديم. شيطونيا. هر چی اون روز نزديک تر می شه بيشتر تيريپ نوستالژی خسته برم ميداره. انگاری همه اين چيزا رو قراره از دست بدم. قرار نيست، مگه نه؟
امروز با پينکفلويديش رفتيم پياده روی. چند وقته ميريم پياده روی. از عجايب خلقت بابام اجازه داده که شبا برم بيرون. خيلی حال ميده. ساعت 9، 9:30 ميريم پايين تا 11 شب. راه ميريم، بعد آخرش هم ميريم هفت تپه اکباتان (جای بعضيا خالی!) روی يه نيمکتی ولو می شيم و وراجی می کنيم وهر هر کر کر. امروز هم به همين قصد رفتيم پياده روی. هدف اصلی هم اينه که شايد يه دری به تخته خورد يه خورده لاغر شديم. ولی خوب از اونجايی که هر چه بگنند نمکش می زنند و غيره، من هوس خوراکی کرده بودم، حالا هر چی که باشه، از کباب کوبيده و پيتزا بگير، تا هر چيزی که تو کافی شاپ می شه خورد. پينکفلويديش هم که هميشه تو اين مواقع منو کنترل می کنه بد تر از من هوس بستنی کرده بود. خلاصه پياده روی ما به کافی شاپ کندلوس که تازه تو اکباتان باز شده ختم شد. خيلی شيک سفارش بشقاب بستنی و سان شاين مخصوص داديم (ساعت ده شب بود!). چشمتون روز بد نبينه. بشقابه واقعا بشقاب بود. اولش ما هی می گفتيم حتما يه فنجون مياره که توش سه تا کوپ بستنيه. وقتی اينو آورد، ما تا دو ساعت می خنديديم. يه بشقاب گنده که همينجور عين کوه توش بستنی چيده بودن با يک عالمه ميوه و خامه. یعد سان شاينه رو آورد. اونم يه ليوان گنده که توش دو متر بستنی و ژله های رنگ و وارنگ و ميوه بود. ما از خنده همو می زديم. بعد نشستيم با بی شرمی هرچه تمام ترهمشو خورديم. انگار نه انگار که قبل از رفتن وقتی بابام ازم پرسيد شام می خوری يا نه چه نگاه بدی بهش انداختم! بستنيا حيف بود آخه!
بعد هم پاشديم دست از پا دراز تر رفتيم خونه هامون. دلمون خوشه پياده روی رفتيم! تازه امروز يه پسره تو پاساژ اومد جلوی ما و يه سوال بيشرمانه ازمون کرد. حيف که اون قديما نيست سوالشو بنويسم! من دلم می خواست بزنم تو دهنش. ولی پينکفلويديش هيچ عکس العمل قهری نشون نداد و تازه خيلی فلسفی با مساله برخورد کرد! من نمی دونم چرا اين پسرای ما بعد از اينهمه فيلم و ماهواره و دوست دخترو عکسهای اهم اهم و وبلاگهای سکسی، هنوزم اينقدر ممه نديده ان! ( استغفرالله. من وبلاگ نوشتن يادم رفته. پژمان جون می شه هنوزم از اينجور حرفا زد يا اينکه بايد پاستوريزه باشيم؟ ؛) )

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.