1_ من بر گشتم!

1_ من بر گشتم! نمی دونين چقدر خوش گذشت. اصلا دلم نمی خواست برگردم. سه روز از همه چی به دور بودم. از همه مهمتر از کامپيوترم و دنيای اينترنت و خبرای جنگ. هوا خيلی خوب بود. البته يه کم سرد بود ولی همش از اون بارون سوزنيا که من عاشقشونم ميومد. رفتنه از جاده چالوس رفتيم. ويلای ما تو يه شهرکی بود به اسم آزاليا (چسبيده به صلاح الدين کلا). يه شهرک کوچولوی جمع و جور طرف جنگل که کسی کاری به کار آدم نداشت. با خواهرم و دوستای شوهرش رفته بوديم. يه عمه جون هم باهامون بود که نمی ذاشت من دست به سياه و سفيد بزنم و می گفت من مهمونم! خلاصه اصلا کار نکردم. البته کار زيادی هم نبود. ظرفا که همش يه بار مصرف بود. غذاها رو هم مردا میپختن. اونقدر انواع و اقسام کبابارو خوردم که ديگه حالم از هرچی کبابه تا يه مدت به هم می خوره!

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.