3_ يه روز هم با

3_ يه روز هم با يکی از بچه ها راه افتاديم لب جاده که بريم دم دريا. طرف دريا همش شهرکای خصوصی بود که غير از ساکنين کسی رو توش راه نمی دادن. هيچ راه ديگه ای هم نبود که ما بريم لب دريا. آخر سر ديديم در يکی از شهرکا لاش بازه. ماهم سرمونو انداختيم عين بز رفتيم تو. بعد از دو سه دقيقه ديديم يکی از پشت سر هی داد می زنه “مشتی! مشتی!” مام که مشتی نبوديم جوابشو نمی داديم! دو قدم مونده به دريا رسيد بهمون و شوتمون کرد از شهرک بيرون. خلاصه يه جا يه راه مردابی پيدا کرديم و از لبه اون راهه آروم آروم رفتيم تا رسيديم به يه ديواره. از لبه ديواره با هر بدبختی بود رفتيم جلو و رسيديم به دريا. تمام حاشيه دريا بلوکای سيمانی بود. يه جورايی همش خرابه بود و پر آشغال. با هر موجی يه مقداری آشغال ميومد. تا جايی که من يادمه بچه که بودم و شمال می رفتيم دريا قشنگ آبی آبی بود. ولی اين دفعه ها همش خاکستری بوده. رفتم بالای سنگا و يه خورده جلوی دريا دعا کردم و يه کم بو کشيدم و بعد هم برگشتيم.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.