بایگانی ماهیانه: مارس 2003

اوخ اوخ! تو اين هيرو

اوخ اوخ! تو اين هيرو وير جنگ تلويزيون الجزيره هک شده! اينجا رو ببينين! ؛)

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای اوخ اوخ! تو اين هيرو بسته هستند

Weblogs, an Iranian perspective By

Weblogs, an Iranian perspective By Hossein Derakhshan

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای Weblogs, an Iranian perspective By بسته هستند

آدم يه جاييش می سوزه

آدم يه جاييش می سوزه می بينه هشت سال ملت ما درگير جنگ با عراق بود و هيچکس نگفت خرت به چنده. حالا هی چپ وراست مردم دارن تظاهرات راه ميندازن تو دنيا. چرا هميشه چيزای مربوط به ايران بايد … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای آدم يه جاييش می سوزه بسته هستند

بابا کولاک! بابا کاپوچينو! دست

بابا کولاک! بابا کاپوچينو! دست همتون، مخصوصا دست پرستو درد نکنه. واقعا خوشمزه شده : )

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای بابا کولاک! بابا کاپوچينو! دست بسته هستند

1_ من بر گشتم!

1_ من بر گشتم! نمی دونين چقدر خوش گذشت. اصلا دلم نمی خواست برگردم. سه روز از همه چی به دور بودم. از همه مهمتر از کامپيوترم و دنيای اينترنت و خبرای جنگ. هوا خيلی خوب بود. البته يه کم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای 1_ من بر گشتم! بسته هستند

2_ شبا که می

2_ شبا که می رفتن تو حياط بساط منقل و کباب رو راه بندازن من و يه دختر ديگه هم پيششون می رفتيم و اينام حسابی به خورد ما “ودی” می دادن. من که ديگه از دست رفتم! اين همه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای 2_ شبا که می بسته هستند

3_ يه روز هم با

3_ يه روز هم با يکی از بچه ها راه افتاديم لب جاده که بريم دم دريا. طرف دريا همش شهرکای خصوصی بود که غير از ساکنين کسی رو توش راه نمی دادن. هيچ راه ديگه ای هم نبود که … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای 3_ يه روز هم با بسته هستند

4_ يه روزم رفتيم

4_ يه روزم رفتيم “آب پری”. طرفای جنگل، توی کوها، يه آبشاری هست به اين اسم. منکه فکر می کنم بهشت بايد شبيه اينجا باشه. جاده هاش تقريبا شبيه جاده عباس آباده. حدودا بيست دقيقه بايد جاده هارو بری بالا … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای 4_ يه روزم رفتيم بسته هستند

5_ روز آخر هم اينا

5_ روز آخر هم اينا با ماشين مارو بردن يه جای ديگه لب دريا. اينجاها لب دريا همش صخره ايه. من شن و ماسه رو بيشتر دوست دارم. پابرهنه پاهاتو فرو کنی تو ماسه ها و موجا بيان هی خيست … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای 5_ روز آخر هم اينا بسته هستند

6_ برگشتنه مجبور شديم

6_ برگشتنه مجبور شديم از جاده هراز بيايم. از بچگی هم يادم بود که هراز يه جاده بيريخت و خشکه. همش هم ترافيک بود و من تقريبا تمام راه لورينا مک کنت گوش دادم و خوابيدم. وسط راه هم تو … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای 6_ برگشتنه مجبور شديم بسته هستند