ساعت يک و نيم

ساعت يک و نيم شبه، هنوز نوار مصاحبه رو پياده نکردم. بايد مانتومو می شستم. يک عالمه ظرف هم بايد می شستم. ابروهام عين پاچه بز شده. سر کلاس اون شاگردم که 21 سالشه و يه بچه 7 ساله و يه بچه 5 ساله داره همش حواصم رو پرت می کنه. خوابم مياد. يه جورايی مريض شدم. فکر کنم کليه هام سرما خورده. شيده هم مريض شده و تازه مانيتورش هم سوخته. همه کارامون ريخته به هم. امروز ده ساعت کار کردم. 10 صبح تا 8 شب. تازه يکی از شاگردام پولم رو داد و حالا می تونم همه قرضامو صاف کنم. يه نفر تو غبارا گم شده. يه نفر می خواد ثابت کنه به دنيا که هست، می تونه، اما خبر نداره که خيلی وقته که ثابت کرده اينو و فقط الان داره اينجوری خودشو می کشه، يه نفره که قد همه ابرای عالم نگرانشم. راننده آژانسيه می گفت هر چی می کشيم از دست اين حاجيا می کشيم. من خودم تنم پر ترکشه، تو چشام ترکشه، نبايد شبا رانندگی کنم و لی … همه در و ديوارا پر عکس و پوستر انتخاباته. روزنامه ها دارن خودشونو تيکه پاره می کنن. همه مردان دوم خرداد هم بسيج شدن. انتخابات اين روزا يه بويی ميده، از همون بوها که می خوره به دماغم ميگرن می گيرم. هياهو برای هيچ. ساعت يک و نيم نصفه شبه و روزنامه ها، همون روزنامه های عزيز کتابامو ازم دزديدن. ساعت يک و نيم نصفه شبه و من دارم دنبال اون يکی تيکه ام می گردم. همون تيکه هه که شيکست و ازم کنده شد يه روزی.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.