می دونی از اولش هم

می دونی از اولش هم می دونستم مال من نيست. اه ببخشيد از لفظ مالکيت استفاده می کنم. الان سرم درد می کنه نمی تونم چيز بهتری جاش بذارم. به هر حال از اولم می دونستم از اون پسرای پدر سگ عالمه. از اولشم می دونستم که اين جور آدما پدر منو در ميارن. همونجوری که قبلا هم در آوردن. ولی خوب جذابيت يه همچين آدمی غير قابل انکار بود. شايد يکی از معدود کسايی که از پس من می تونست بر بياد، با هوش، سريع الانتقال، بامزه، پدر سگ، خوب بدونه با يه دختر چه جوری رفتار کنه و چی بگه، بی نياز و هزار تا چيز ديگه.
اين آدما منو يه جورايی هم می ترسونن. هيچ وقت نمی تونی روشون حساب کنی، خيلی کم پيش مياد عاشقت بشن مگر اينکه خيلی خدا باشی، عمرا بتونی فکر کنی آينده ای باهاشون داری، هر لحظه بايد انتظار داشته باشی بهت خيانت کنن، خوش گذرونن، خلوتشون و زندگی شخصيشون به شدت براشون مهمه و شديدا از مسوليت فرار می کنن. تازه يه ترس ديگه هم برای من وجود داره در برابر اينجور آدما که نکنه جلوشون کم بيارم. اين ترسه بدترين چيزه، چون ممکنه اعتماد به نفستو از دست بدی و به نظر من کلی از جذابيت آدم کم می شه وقتی اعتماد به نفسش رو از دست بده.
خلاصه، همه اينا رو از اولش می دونستم، اما يه حس غريبی نمی ذاشت که از فکرش بيام بيرون. تمام اين مدت طولانی که چند وقت ديگه می شه يه سال بهش فکر می کردم. يه راز کوچولو يه گوشه ای از دلم. آهنگ نسترن هم مال اون بود. يه موضوع خاصی باعث می شد که اين آهنگ منو ياد اون بندازه. حالا همه اينا گذشته، هنوزم اون مال من نيست، می دونم هم که نخواهد بود (اصلا اينجور آدما مال کسی نمی شن!)، ولی يه حسی، يه حس شيشم بهم فهموند که من برای اون خواستنی هستم. اين حس خيلی حس خوبی بود. همه اعتماد به نفس از دست رفتمو برگردوند. حالمو خوب کرد. حالا ديگه همه ذهنم رو مشغول نمی کنه، حالا ديگه فکر کردن به اون غمگينم نمی کنه، حالا ديگه آهنگ نسترن غمگينم نمی کنه.
فکر کنم يه قصه ديگه هم تموم شد. درسته اونجوری که دلم می خواست تموم نشد، ولی عوضش آسيب نديدم، غرورم اوخ نشد! حتی می شه گفت يه جورايی آخرش خوب تموم شد…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.