از يادداشتهای شهر شولوغ: يکشنبه

از يادداشتهای شهر شولوغ:
يکشنبه 5 آبان
بخش اول:
ساعت 6:45 صبحه. بعد از اينکه ساعت از 6 صبح مشغول زنگ زدن بوده با يک عالمه فحش به خودم که عين اين منگلا شب قبلش تا 2 نصفه شب بيدار موندم از خواب پا می شم. 7:15 از خونه ميزنم بيرون. پول ندارم آژانس بگيرم. ترافيک تو جاده مخصوص مثل هميشه افتضاحه. ساعت 7:40 ميرسم آزادی و سوار يه تاکسی می شم برای چهار راه وليعصر. تاکسی برای فرار از ترافيک از يه کوچه پس کوچه هايی ميره که عقل جن هم بهش نرسيده. يه دفعه وسط يه ميدونی که نمی دونم کجاست يه ماشين دق می زنه بهش. ماهارو پياده می کنه. اون وسط عين اين خلا جلوی ماشينا رو می گيرم. يه تاکسی تلفنی پيدا می شه منو ببره. موبايلم شب قبلش خورده زمين صدام نمی ره که خبر بدم دير می رسم يه معلم ديگه بر ه جام سر کلاس. ساعت 8:15 می رسم سر کار. تاکسی تلفنی 1500 تومن ازم ميگيره.
ساعت 12 ظهره. از کلاس ميام بيرون. از گشنگی دارم می ميرم. با اشتها شروع می کنم به خوردن ماکارونيم. در سس رو که ميام باز کنم تمام سس می پاشه به سر تا پام. برای اولين بار مانتو شيری ام رو پوشيدم! بايد بلافاصله هم برم پيش شاگردم که خيلی هم تر و تميزه!
ساعت 3 شده. از پيش شاگردم ميام يه دربست می گيرم که زودتر برسم اکباتان برم بانک حقوق بگيرم. بانک تا ساعت 4 بازه هميشه. ساعت 3:45 می رسم دم بانک. تاکسی ازم 1500 تومن می گيره. دربانک بسته است ولی توش نشستن. در ميزنم و در رو باز می کنن و می گن کامپيوترای بانک از کار افتاده بايد فردا بياين!
همون موقع زود آژانس می گيرم برم يوسف آباد پيش دوستم که کامپيوترم رو که داده بودم درست کنه ازش بگيرم. آژانس رو نگه ميدارم می گم زود بر می گردم. به کامپيوترم دست نزده چون بايد خودم می بودم می گفتم چه فايلايی بی خوديه. نرم افزار بزرگ کردن پارتيشنهای کامپيوتر رو ميذاره. يه نيم ساعتی ميگذره و متوجه می شم که همش 20 درصد از کار انجام شده. بدون کامپيوتر دست از پا دراز تر بر می گردم خونه! آژانس 3200 تومن ازم می گيره.
ساعت 6 شده. بايد زود حموم کنم و برم. پينکفلويديش و يکی از دوستامون که اتفاقا رئيسم هم هست(!) و برادرش ساعت 7 دم فود کورت منتظرنم. پينکفلويديش از شب قبلش به گوشم يک عالمه خونده که دير نيايی ها. آژانسيه از ميدون نور ميره. ميدون نور قفل شده. نيم ساعت تو ميدون تو ترافيک می مونيم. از ساعت 7:15 تلفنای پينکفلويديش شروع می شه. صدای من هم که نمی ره برای همين گذاشتمش رو انسرينگ و فقط صدای دادای پينکفلويديش جان که در عين حال می خواد خيلی خونسرد برخورد کنه رو می شنوم. اشتباهی آدرس رو قاطی می کنم و يه آن احساس می کنم پارک ملت و جام جم و مخلفاتشون همه بالای پارک وی هستن. يه جايی شکم می بره. از تاکسی پياده می شم از يکی می پرسم و می فهمم که گند زدم و دوباره دور می زنيم بر می گرديم پايين. ساعت 8 ميرسم اونجا. 2000 تومن پولی که آماده کرده بودم به آژانس بدم نيست. وقتی از ماشين پياده شده بودم آدرس بپرسم افتاده بوده!
پينک فلويديش و دوست عزيزم خانومی می کنن و هيچی بهم نمی گن. فکر کنم قيافه ام به اندازه کافی بدبخت بيچاره هست که دلشون نيومده چيزی بگن. بهشون می گم زياد خوشحال نباشين داريم ميريم کنسرت. اگه شانس امروز من باهامون باشه، يا تو راه تصادف می کنيم، يا عصار ميفته می ميره، يا يه عده می ريزن تو سالن عين اون کاری که چچنی ها با روسای بدبخت کردن با ما می کنن. فکر کنم خيلی دلشون می خواد من بی خيال کنسرت شم برگردم خونمون!
بخش دوم:
ما خيلی خوشيم! يک عالمه پسر دختر ريخته بودن تو نمايشگاه. ولی به نظر من آب و هوا خيلی خوب نبود. اکثر پسرا يا کوتوله بودن يا وحشتناک يا با يکی بودن! خلاصه که پيف پيف بو ميداد. تو راه برای خودمون همينجور آواز می خونديم. به پينکفلويديش اصرار کرديم عينک آبيش رو بزنه. با اون موهاش ديگه حسابی ست شده بود و ملت با دهانهای باز نگامون می کردن و مام زده بوديم به سيم آخر خل و چلی و برادر دوستمونم که بيچاره کلی جنتلمن بود و کت شلوار کراوات زده بود نمی دونست از دست ما کجا بره!
کنسرت شروع شد. همونی که بايد می بود. البته عصار بيچاره ديگه صداش يه جورايی در نمی اومد. قربونش برم اين پول چيکارا که نمی کنه. 14 سانس کنسرت تو 7 روز يه جورايی به نظر من غير منطقی مياد. خلاصه هر جا عصار جان کم آورد ما جبران کرديم. اونقدر جيغ زديم که ديگه امروز صدام در نميومد و با شاگردام به زبون کر و لالی حرف ميزدم! آهنگ جديدش که شعرش از پروين اعتصاميه خيلی قشنگ بود و يه جورايی سياسی بود. ملت هم خوب جيغ و داد کردن سر جاهای بودارش. چند تا پسر جلوی ما بودن که يکيشون خيلی احساس باحالی می کرد و در عين حال هم انتظار داشت همه عين کنسرتای موسيقی کلاسيک عين چوب خشک بشينن. هر بار که ما جيغ می زديم گوشاشو می گرفت و به ما چپ چپ نگاه می کرد. مام که لج و لج بازی تا تونستيم جيغ زديم! بيچاره الان که فکر می کنم دلم براش می سوزه.
اين فواد هم خوب ساکسيفون می زد. يکی از بچه های بی آبرومون (!) می گفت اينو ديگه احتمالا شبا با دامن می برنش خونه از بس فوت کرده! حالا مام تو کنسرت هی به اين مساله فکر می کرديم و نگران بوديم و راجع بهش بحث می کرديم ؛) و اين برادر دوستمون هم می پرسيد چی شده؟!
همه جی خوب بود. آخرشم که سر خيال نکن همه سالن يه صدا می خوند و اين خارجيايی که تو سالن نشسته بودن کف کرده بودن از ديدن اين صحنه ها. فقط حيف شد که “من مست و تو ديوانه” و “زيرباران” رو نخوند. خودمون تو ماشين برگشتنه با احساس تمام شروع کرديم “زير باران” رو خوندن.
چشمها را بايد شست،
زير باران بايد رفت،
دستها را بايد شست،
زير باران بايد رفت…

بعد يه دفعه قيافه پينکفلويديش متفکر شد. دستها را بايد شست؟!!! اصولا چتر ها را بايد بست بود! بيچاره سهراب! حالمون زيادی خوب بود ديگه. دستهارا بايد شست. مسواک بايد زد. جيش، بوس، لالا، بايد کرد. 30 تا ورقه بايد صحيح کرد…
جای شما خالی که ساعت يک شب رسيدم خونه تا 3 صبح ورقه صحيح کردم چون بايد امروز صبح جوابای بچه هارو تو جلسه مشاوره آموزشی ميداديم و بعد امروز دوباره 6:45 دقيقه صبح با صدای زنگ از خواب پا شدم و به خودم فحش ميدادم و …..

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.