7 صبح از خونه می

7 صبح از خونه می رم بيرون، 8، 9 شب بر می گردم خونه. نمی دونم چه جوری دارم اينهمه هندونه رو با دستام بلند می کنم. يه دبيرستانی می رم چند وقته درس ميدم. يه عده شاگرد دبيرستانی شر و شيطون بدتر از خودم. خيلی با هاشون حال می کنم. فقط وقتی بر می گردم خونه ديگه هيچ جونی برام نمونده. آخه با اينجور شاگردا بايد خيلی خوب برخورد کنی. بايد خيلی از تو خوششون بياد ولی در عين حال تو کارت جدی باشی که هم دوست داشته باشن و هم حرفاتو گوش بدن. يکيشون که عين خودمه. بی تربيت، وحشی و شيطون. اونروز اونقده دلقک بازی در اوردم که بالاخره اخماشو باز کرد و می خنديد. يعنی اگه اينکار رو دوست نداشتم تا حالا مرده بودم. دو قرون پول ميدن و جون آدم هم بالا مياد. ماه پيش هم که حقوقم دقيقا روز اول مهر تموم شد! حالا نصف حقوق اين ماهم رو بايد بابت قرضای ماه پيش بذارم کنار. دلم می خواد قر قر کنم. چی می شد به ما پول بيشتر ميدادن؟ همه جای دنيا معلما حقوقشون زياده. دلم يه پول قلمبه می خواد. دلم شديدا يه ماشين می خواد. دلم می خواد دماغم رو عمل کنم بشم شکل فلرتيشيا! اه!

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.